زنده باد یاد و خاطره دکتر شریعتی
.
بر دهان "حق" کسی که "مشت" زد
"خنجر" خود را کنون از "پشت" زد
رنگ "سبز فتنه" رو به زردی است
هستم عالم – "عالم نامردی" است
طاعت از "تزویر" بود و شد تباه
تف نثار هر که رویش شد "سیاه"
حرف "مولا": گر که "مولانا" بود
این "سیاهی" تا ابد "مانا" بود
با شمایم "فیلسوف" دین فروش!
بی "فرج" از شدت شر ای "سروش"
"فلسفه" پندار "چرس" و چرسی است
بهترین "آیات" زیر کرسی است
صحو می گوید "سماع" سُکر کن
"منقل" ات : روشن- خدا را شکر کن
لاف ها از "معرفتها" داشتی
با "قلم" تخم "خصومت" داشتی
جز به یک "رجاله" این بایسته نیست
این "جسارت" از شما شایسته نیست
ای خدا نشناس-احمق- بی سواد!
"نفرت" و نفرین "تقدیر" تو باد
از صدایت گوش یک عالم "کر" است
باش ساکت-"پاسبان" پشت در است
بُن مبرچون این سریرت هست "شخ"
قصه تلخ "گریبان" و "زنخ"
بی ادب! "بی تربیت" چون مانده ای؟
پند "سعدی" را تو بهتر خوانده ای
در "نصایح"؟؟ "غرش" تو رعدی است
شعر "مولانا" و حافظ "سعدی" است
"رو" نمودی وا اسف "علم" و "عمل"
بی عمل "عالم" چو "زنبور عسل"
یادگاری از "گزش" یک زخم شد
درپی یک نیش "مرگ" اش حتم شد
مرد "عاقل" کی کند بر خود "ستم"
"مفسد فی الارض" شد "مهدور دم"
گر که "مصداق" اش کنون شخص شماست
این نه حرف من که "فتوی" خداست
"باور"ت "عقل" ات چرا "مخدوش" است
یک "نصیحت" می کنم گر "گوش" هست
دور حتی از "دروغ" ساده باش
گر "مسلمان" نیستی- "آزاده" باش
در "عمل" وقتی نصیب ات "کام" نیست
با تو ام "دشمن"! به لب "دشنام" چیست؟
جملگی "بدخواه" مردم – "رهبر"ند
"دشمنان خانگی" خائن ترند
یادشان رفته ست "اسلام" و "سلام"
سالها "قهر"ند با "دین" و "نظام"
وای بر آنکس که "کر" یا "کور" شد
از "خمینی" – "خامنه ای" دور شد
"خوف" باید جای ترس و "واهمه" ست
"دام شیطان" پهن در "راه همه" ست
"نفس" بر درگاه شیطان "حاجب" است
تا ابد "صبر" و "بصیرت" واجب است
در "درک" ها درک "مهجوری" کند
از "علی" هرکس کمی "دوری" کند
گه به "تندی" یا به" استمالتی "
"شیعه" باید بود در هر حالتی
عارف و" واقف" شدن-"صاحب تمییز"
این "ملاک شیعگی" باشد- عزیز!
مقصد و" مقصود" و منظورم چه هست؟
بگذریم از این "تقابل"ها- به است
پرسشی دارم ز" دانشمند عصر" :
آنکه خود را کرده در "اوهام" حبس
آنچه که اسباب "حیرت" بوده است
وصمت "خاصان امت" بوده است
"انحراف" از "عرف" کبری بکری است
اعتقادی یا "سیاسی" – فکری است
وا اسف گشته "سروش"ی دیو دون
"قل اعوذ" از شر "شیطان درون"
در "دغا" وقتی "سروش"ی حارث است
"اتفاقات" عجیبی حادث است
"عذر" می خواهم به امید قبول
از "ادب" گاهی اگر گردد "عدول"
علت البسط "دُبر" مُد مُد شده ست
انتشار "نامه" گویا "مد" شده ست
نزد "اربابان" خود کم "دم" تکان
این "جواب" نامه ات حتما "بخوان"
"جهل" و خامی خصلت "دیوانه" شد
"نامه" منفور" هتاکانه" شد
"حکم مجنونی" علی الاطلاقی است
"عرض" خود برده ست و "زحمت "باقی است
قصد بر "تخریب" خیلی جازم است
"حکم واجب" این "جواب"ی لازم است
با دلی از "درد" و غم – تشویر، خون
لاجرم ناچار بر" نقدم"کنون
بر ادب حکم "گرفتن" گشت "گوش"
"مصلحت" این است در حق "سروش"
فاش "غربی" گشته چون "یاغی" شده ست
فکرهایش خوب "دباغ"ی شده ست
در "سلوک کفر" استاد زعیم!!
مثل "کرکس" گشته دردا "یا کریم"
داغ "کله" چون ز "باده" کرده ست
"نامه" اش را "سر گشاده" کرده ست
شد" مخاطب" جان "جانان همه"
"حضرت رهبر" عزیز فاطمه
"تیغ" بوده ست این "قلم "پس بی دریغ
با" قلم" باید نمایم کار"تیغ"
گشته ای "گندم نما"ی "جو فروش"
ای جناب حضرت!! دکتر "سروش"!
"کفر" خود را چون که باقی دیده ای
"ماه" ما را پس "محاقی" دیده ای!!
بس که "تکراری" ست- "عادی" دیده ایم
"خودزنی" های زیادی دیده ایم
فاعل این کرده جز "مفعول" نیست
"خودزنی" از عاقلان" معقول" نیست
اهل "فن"ی-ماهرو! مطلوب نیست
این قدر دانم" گشادی" خوب نیست
موجب "تایید" شد- حکم حق است
"خودزنی" گویا علاج" احمق" است
"نمره" هاشان در خباثت جمله : "بیست"
خیل "نامردان" یکی دوتا که نیست
در صفوفی از "فواحش"- "بکر"ها
"آیت اللهان" و "روشنفکرها"
پارس : کار "کلب" گاهی نیز: گاز
مثل ... عوعوی جناب "فیلمساز"
حرف "محسن" – یاوه، مهملبافی است
انقلاب رنگ "مخملباف"ی است
مثل "هیمه" در "سقر" ها سوخته ست
هر که از "حوزه" هنر آموخته ست
"عاقلان" دانند جز تو "کره خر"
"حوزه" جای "درس دین" است نه هنر
بهر "صهیون" ها کشیشی گشته¬ای
راستی خیلی "حشیشی" گشته¬ای
مردک "مزقل" ندارد ننگ و عار
از هزار و یک "دروغ شاخدار"
این "مگس" دارای زهرو نیش نیست
پشه داند "گوسفندی" بیش نیست
کیش؟ نه "جیش" است راه مات او
"مزد" تقریر "مزخرفات" او
چاق و چله چون ز "بیت المال" شد
در صف نعال خیلی "مال" شد
"عقل" وقف "بنگ" و باده کرده است
"سوء" از هر "استفاده "کرده است
فیلم "هندی" دید اهل "لاو" شد
"روبه" از فرط چریدن "گاو" شد
"استعاذه "گنج او از رنج روح
اهل "توبه" نیست این لات "نصوح"
"فیمینیست"ی- مثل اکبر "گاف" شد
پس که "مخملباف" – مهمل باف شد
"سهله" و "سمحه" همین "آسیب دین"
پرورانده "کرم" را در "آستین"
نحو را دانیم- قصد از صرف چیست؟
بگذریم از این مباحث- "حرف" چیست؟
ظاهرا "گوهر" به باطن "ماسه" اند
"حرفهای" دشمنان "یک کاسه" اند...
بسته گردان "لب"! گشا یک لحظه "گوش"
باشمایم آی ی ی ی آقای "سروش"!
مرد خوبی بودی و" اهل خرد"
حیف از تو این همه "اطوار بد"
حرف هایت جمله : "جعل" و "اقتباس"
"ترهات" و مهملات "بی اساس"
یادآور چون- "چسان" پرورده ای؟
ازکجا این"منزلت" آورده ای؟
ظاهرا" اهل" کتابی بی "حساب"
"آب" دین خوردی و "نان" انقلاب
یاد داری چون شما "نامی" شدی؟
:اهل "جمهوری اسلامی" شدی
بر سر "خوان" دل و "دین" بوده ای
تو که "سرباز نخستین" بوده ای
در "دفاع" از "دین" چه میزان یل شدی!!
"امتحان" این بود و تو "اول" شدی؟
در دلت "اندیشه" و عشق "امام"
در "مناظره" تو : "استاد تمام"
رنگ تو "شاداب" نه این گونه زرد
می نشستی با "بهشتی" مثل مرد
"منهزم" از حق- "الهیت" شدند
"جبهه ملی" و" بهائیت" شدند
دلفکاران تو: "شرق" و "غرب" بود
"روسفیدی" بهره ات از حرب بود
چون شد از "سلمان"ی ات برگشته ای
مثل "صبحی بهایی" گشته ای
عاقبت "کسب صواب" و ثوبه کرد
یاد دارم قبل "مرگ" اش "توبه" کرد
چون که "گوش" ات باز – "چشم" ات کور نیست
از شما هم این "تحول" دور نیست
گرچه هستی حال از "میدان" بری
یاد بادا از شما "گُند آوری"
"گوسفندا"! کرده ای خیلی "چرا"!!
"قهرمان" ! آخر "زمین خوردی" چرا؟
چون "معاویه" و "عمرو عاص" بود
"مرشد" ات "سعد ابی وقاص" بود
ای "سروش"! "عبدالکریم" ای وای-کاش..
بگذریم از "حرفهای دلخراش"
سالها" مرد نبرد"ی بوده ای
پیرو "مصباح یزدی" بوده ای
"حوزوی" گون ، خوب "ارشاد"ت نمود
حضرت "مصباح" استادت نمود
بیخ گوشت، داش! می گویم یواش
اوستادت "لنکرانی" بود –کاش
وقت "فارغ بالی" اش- وقت عشا
"آدم"ت می کرد با یک "منتشا"
هگرزا دیگر نمی بینی به سیر
"قهرمانی" های تو یادش بخیر
بحث هایت دافع هر "قلتبان"
چون "کیانوری"-"رجوی" یا فلان
حبذا بر دّر معنی "سفتن" ات
لا نسلم – "لا نسلم" گفتن ات
"ایدئولوگ" در دفاع ازدین شدی
"هل مبارز"گوی آن و این شدی
"سعی فرهنگی" تو در راه بود
طرح "تعطیلی دانشگاه" بود
مفتخر بر حکم "سرهنگی" شدی
"انقلابی، عضو فرهنگی" شدی
"دشمنان" را کید: وجه "کیف" شد
عاقبت از "حق" بریدی- حیف شد
"اهل دین" گفتند از روی یقین
کور شد چشم تو با "انگشت کین"
بید مجنون! "سرو" بودی "خم" شدی؟!
بعد جادو "استحاله" هم شدی!
با "شیاطین" روز و شب می میزنی
پای "منقل" گفته اند نی میزنی
پشه در یم "غم" و یا "غرق"اش چه هست؟
"راست" باشد یا "غلط" فرقش چه هست؟
"وضعیت" خیلی "اسفناک" و بد است
"هتک" و "هذیان" گویی تو ممتد است
"ینکه دنیا"یی ؟! چه میگویی جواب؟
"آخور"ت پر کرد "ضد انقلاب"؟
از میان "زرده" تخمی پاشدی
"نوکر" فکری "آمریکا"شدی
"هستی" ات "یاوه" به دست نیست ها
دوستان تازه: "صهیونیست"ها
نذر کردی بهر "خوکان" هر نیت
"دشمنان" احمق "انسانیت"
"من" و "سلوی" حیف از روده گذشت
"شصت" سال از "عمر بیهوده" گذشت
این زبان بازی – "بیانات قشنگ"
عاری از "معنا"ست پس باشد "جفنگ"
"سنگ" کین را در "فلاخن" کرده ای
"نامه"از خبط ات "پراکن" کرده ای
"تب" چو داری میل "تلواسه" مکن
با "ولی" خود را مقایسه مکن
چون "غشاوه" بر بصر پس نور: گم
ختم الله بر"قلوب" و "سمعهم"
"کسروی"- "دشتی" توی ساده شدی
"میرزا ملکم"- "تقی زاده" شدی
"کفر نعمت آورد" درد و بلا
چون "شجاع الدین" بدبخت "شفا"
"شرق" یا "غرب" این شعاری: ذکری است
"ضد مردم": راه "روشنفکری" است
چون که "کوفت" و زهر مار است کوفیه
"سنگر"ت در پشت "شعر صوفیه"
فکر تو "میرا"ست چون "مانا" شدی؟
: اهل شعر "شمس" و "مولانا" شدی!!
ذره ای از "فهم" معلوم ات شده ست
"مثنوی" :قرآن منظوم ات شده ست
در سیاست : "مهره" – باطل می شوی
عاقبت "آرام" و "عاقل" میشوی
چون "تغزل" از "حماسه" برتر است!!
"شعر" از "حکمت" برایت بهتر است
"حافظ" اشعار" مولانا "تویی
لُب لُب هر تنانانا تویی
"عقل بد" باشد به "وحل" هر گمان
ای "سروش" پیر اما "نوجوان"
"عقل" را با عرف "منطق" عقد کن
خویش را بی "فلسفه" هم "نقد" کن
"گوش کر" را بهره ای از" بیب" نیست
"تند رفتن" مصلحت در "شیب" نیست
"معرفت اندیش" گر باشی داداش
جاده می گوید به تو : قدری "یواش"
فکر "فتنه" – حیلت نو کرده ای
ای "سگ طاعن" تو عوعو کرده ای
"پاچه گیری" را زنوع "نو" کنی
"مه فشاند نور و تو عوعو کنی"
دوستان گفتند: "طغیان" کرده ای؟!
رد "وحیانی" قرآن کرده ای!!
یاد دارم یک "خر" خیلی "کیان"
از" طویله" زد برون "عر عر" کنان
این بود "فرجام" بد مستی و "بط"
زیر "ماشین" رفت درجا شد "سقط"
کینه ی" مغز" است یا کید "زبان"
"حرفها"یت "گنده" تر از هر دهان
"نقد دین" کردن یقین سهم تو نیست
این "مباحث" در خور "فهم" تو نیست
هزل "استدراک" چون هجو است و "لاف"
شد "مکاشفه" به زور صد "شیاف"
"شنعت "شومی "تقبل" کرده ای
با خودت قدری "تامل" کرده ای؟
حرف "شیعه" ی "علوی" این بود؟!
"بسط تجربه نبوی" این بود؟!
"قبض و بسط" آیا شریعت داشته است؟
چون "تئوریک" است حقیقت داشته است؟
قبل تو این گون بدایع شد : بلاغ
"نصر حامد" آن "ابو زید" الاغ
فضله را از فضل قائل شد: قبس!!
در کتاب ضاله : "مفهوم نص"
فاش از "خلاقیت" پس عاری است
خامه ات خام از "کپی برداری" است
پاسخ محکم- "ثقه" –ناب و نزیه
در : "دراسات ولایت الفقیه"
این کتاب محکم و متقن که هست
از "حسینعلی" ی "منتظری" است
"درس بی دینی" چو از بر کرده ای
رد افکار "کدیور" کرده ای؟!
"مسخره" افکار بس الکی ات
بر نخورد آیا به "همپالکی" ات؟
کارد بر حلق توی "بقه" زدند
گرد تو "طرارها" حلقه زدند
جمله "آیات" شما "شیطانی" است
کف زدن ها از "مهاجرانی" است
"کنز حق" را هیچ "حامل" نیستی
مثل "گنجی" نیز "قابل" نیستی
"جوهر" تو این: "عرض" غرقاب : غش
جاهلی! "استاد" بودن پیشکش
"مکتب جور" جدیدی یافتی
حرف های "رطب" و "یابس" بافتی
ادعا داری شدی پیر و پدر !!
چون شد آن احوال "ماضی" ای پسر!
"راه کج" را چون به "لج" پیموده ای؟
تو "سروش" مردم خود بوده ای
"دیو" یا دد نیستی پس کیستی؟
تو "سروش" حرف مردم نیستی
"جهل" زردت خواست "سبز"ت رنگ زد
هاتف "غربی" تو! عقل ات "زنگ" زد
نفی "مرجع" –حوزه ی"قم" میکنی؟!
بی ادب! "توهین" به "مردم" میکنی
"حق مداری" شیوه ایرانی است
تا ابد" فرهنگ" ما"قرآنی" است
نقل قولم هست از:"رهبر"-" امام"
"مردم"ان :"سالار" دین در این" نظام"
در"حماقت" خویش را" گم" کرده ای
"سب دین "– توهین به" مردم "کرده ای
کار از"سب" نبی" – قرآن" گذشت
"یاوه گویی" از حد و"میزان "گذشت
سینه چاک کفر"عمر" و" زیدی" است
این "سروش" است یا که "سلمان رشدی" است؟
"حق" : زهق شد- بهره جز لافی نماند
در کف اش" جاروب انصافی" نماند
عقل شد:" ضایع "ندارد هیچ غم
خانه دل پر ز" خاشاک ستم"
حضرت اشرف!جناب خل ! دبنگ!
"شوخ "های" شبهه" ات باشد شرنگ
کار تو" اوباش" این کفر و تلاش
یافت "رخسار رسالت "گر "خراش"
از خط" اسلام" و حق بر گشته ای
"نوکر "خاص" اجانب" گشته ای
"نقد حال" و" ماضی" ات را پیشه کن
در "عیوب کار" خود اندیشه کن
باز گرد از"کفر" خود والا اخی!
مردم ایران "کریم" اند و سخی
عفو:" لطف" ماست پس بی ترس و بیم
شو "سروش" مردم ات" عبدالکریم"!
"واعظ "از پند و نصیحت خسته شد
راه" توبه" : باز پایت" بسته" شد
بنده این دانم تو هم دانی- عزیز
"اهل فهم" و فکری ای" صاحب تمییز"
"نوع برخورد" قلم با تو -" نو" بود
این "وصیت "یا "نصیحت" -هر دو بود
گوی و" میدان" این – تو بد برداشتی
"توبه" کردن را لیاقت داشتی؟
چون "تئوری "های تو" رد "کرده اند
با تو" روشنفکر"ها" بد "کرده اند
"آخر عمری "عذاب سرنوشت
"یادکاری" روی دیوارت نوشت
گر که دریابی تو دُریابی به گنج
فیلسوف! از" شعر" من هرگز مرنج
یک "جوابییه" ست- تصنیف است این
حاصل" احساس تکلیف" است این
فاتحه بر روح "پیر بلخ "باد
"نقد" و انذارم به کامت "تلخ" باد
حجت" اسلام" را کردم تمام
"حرف حق" این بود باقی والسلام
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:41  توسط م.ر.ن | 
.
فلسفه : "تور" است میقات تو است
"قایق خرد خیالات" تو است
با قلم "فتح الفتوحی" کرده ای!!
رخنه در "حصن" نصوحی کرده ای!!
"فحص" در بحث "ولایت" کرده ای
پای در کفش "فقاهت" کرده ای
آنچه "زحمت" یا مزید ناله است
"شاخ گستاخ" توی بزغاله است
دمبدم از آب گویی-دجله کو؟
آی ی ی ی "داماد دروغین"!حجله کو؟
دین "سعادت" خواست تا بنیاد شد
وجه خوبی – "ختم استبداد" شد
این "عَلَم" خاص "شقاوت" بوده است؟!
"قله دار" هر "قساوت" بوده است؟!
"انتقاد"ت گشت : تخریب خُنک
دهخدا داند "لغتنامه": تُنک
در نظر چون "فرضیه" ابتر شده ست
در عمل "مفهوم ویرانگر" شده ست
شرق را "اعظم مصائب" هست و بود
غرب چون "شمس" و "قمر" ها را ربود؟
از صدای عر عرت ای گنده خر!
"مبتهج" هستی و خیلی "مفتخر"
خیل "سفاکان" کاسب در دکان
این "نحاست" وقف شد بر "سفلگان"
عاشق بلع "هویت" از "همه" ست
این "دموکراسی" چه صاحب "هاضمه" ست
این "فریبکاری" نشان بر نوع کین
هر "دروغزن" کم خرد باشد یقین
با "چراغ" است این و دزدی "ناشی" است
این هم از "ضعف بصیرت" ناشی است
نور و نارت جابجا شد نازنین!
معنی "سوء سیاست" شد همین
جمله ها: شر- واژه هایش شیک بود
"نامه نورانی" ات!! تاریک بود
در فضایی بس "ملول" و بس "عبوس"
سخت "بیگه" – دیر گه خواندی خروس!
"فسق" مطلع- "قبح" مقطع را گواست
این "تئوری نقد آزاد" شماست؟!
این "دُمل" از "چرک" دیرینه شده ست
"پشتوانه" عطف "پیشینه" شده ست
چشم اهل هزل روشن کرده ای
"جامه" ی "افتاء" بر تن کرده ای؟!
تو یزیدی مثل یاسر نیستی
"ناصبی" هستی و ناصر نیستی
"سیرجانی" هم "سعید"ی کرده بود؟!
ادعای "با یزیدی" کرده بود؟!
چون فرا این فکر از فهم شماست
"قدرت مطلق" مقید بر خداست
انوری "ور" با "ان" شاهان نکرد
حافظانه "مدحت" ایشان نکرد
گر گزیر است و ... ویا نوعی گریز
تا ابد "تزویر" می خواهد ستیز
بهر "تادیب" زنا زادان مست
"تازیانه" در "کف اسلام" هست
ای عسل ! "سرکه فروشی" می کنی!
مثل اهریمن سروشی می کنی
اکل میته نوش جان- اشکم پُرند
گرد تو هم کسوتان "حلوا"خورند
در چپاول شیوه ها : اسکندری
"معرفت" از مغزها – دل ها "بری"
خلعت خاصی به عامی داده ای
"درس" غمناکی – "غلامی" داده ای
کرسی درس ات کلاس ننگ شد
این دکان "بنگاه بانگ و رنگ" شد
ناجوانمردانه فاش است این نیت
"آبرو سوزی" – ستایی "حیثیت"
ای "زغن" ! زاغی به مصداق عمل
"خانه تزویر" داری در دغل
از "مروت" نور سیما ناری است
پس صدایت از" مدارا" عاری است
"سخت رویی"! این کریهی رو شود
"نرم تن " از تب "گزافه گو" شود
"آب عزت" بی "غبار ذلت" است
زلت هر مرد اورا" علت" است
کاش "تقوای سیاسی" داشتی
فکر تعمیر اساسی داشتی
یادگاری از "فجور" عاد هست
"قبح ذاتی" عطف "استبداد" هست
کبک مرغابی نمایی! هو شدی
راه "سید قطب" را رهرو شدی؟!
در شریعت حکم "سب" حتما حد است
"زور" را "عریان" پسندیدی ! بد است
نهضت فکری : "وحل" ، مطلوب شد؟!
"حزب اخته" خر نشو! "مرعوب" شد
"برکه" تاریخ خیلی "غرق" داشت
چون "رذیلت" با "فضیلت" فرق داشت
این فضاسازی: دروغین، ابتر است
"زجر" زنجیر و" تجاوز "پرور است
شبهه سازی شر شیطان، بی شکی ست
با "قساوتهای قصابان" یکی است
از شمایان شرع هاویه شده ست
رجعت "فقه صفویه" شده ست
تیر و تیغ و دشنه: عشق "باغیان"
باغبان غم تمام "یاغیان"
نامه هایت جعلی است و ناوه است
این "نصیحه الملوک" ات؟!یاوه است
نشئه ی حالی و "حالی" نیستی
مسخ خیامی- "غزالی "نیستی
"شاه عصیانی" و شیطان خلقتی
کی "رعیت"؟ کی "فرشته فطرتی"؟
ای سها!ای صعوه!شمع کم فروغ!
بی عقوبت نیست "فرجام دروغ"
سارق چالاک بد نیت شدی
قاتل بی باک "حریت" شدی
کور شوخی و ز شوخی کر شدی
"حرف جدی" این که جدی خر شدی
گر "قلم" های "غدر" گردد غلاف
لاجرم "تعدیل" یابد "انحراف"
"اعوجاج" فلسفی رخ داده است
عقل ات عشقی! یاوه پاسخ داده است
"انحراف" و "فتنه" آخر طی شود
قام "دیوار وطن" خم کی شود؟
علم انسانی؟! فر افرنگ شد
"جویبار آلوده" از "فرهنگ" شد
هر شراب شوم، شهدی شد به کام
بس "شکم فربه" ست از مال حرام
باعث هشیاری است و فهم بیم
طبل های" دشمنان" زیر "گلیم"
در دوات "نقد" باشد نیش مار
سرکشی های قلم دور از "مهار"
حرف حق زیب "درست گویی" شده ست
باطل و بهتان: "درشت گویی" شده ست
گر سوالی هست دنبال جواب
خوب باشد در "خطاب بی عتاب"
جنگ مغلوبه ست ، در میدان: قتیل
در" مصاف" دشنه: "برهان" و دلیل
ترس از روشنگری هرکس که داشت
در دهان عقل "پستانک" گذاشت
توطئه: فاحش، بلیّه: بکر هاست
در "ظواهر" در "قشور" فکر هاست
قاطع است برهان پی: خون و جنون
این "قلمهای" بد و" طماع" و دون
ای گرانخو! تلخیت پاینده است
رایگان "حلوای نقد" بنده است
صاعقه غیرت فروش منزلت
"سائقه" شد "ذائقه" این : مصلحت
عاشقان را چون شهادت آرزوست
در جوانمردی ،جوانمرگی : نکوست
"نقد" معنایش وجوب عقل شد
شمه ای از حرفهایت نقل شد
"بحث علمی" جای قیل و قال نیست
"مدعی" شکر خدا "حمال" نیست
تجربت شد شیوه ی مطلوبی است
دعوی و دعوا شروع خوبی است
در "دفاع" از حق مبادا کاهلی
ای خوشا "انسان "شدن در "کامل"ی
پیشه ام عمریست چون "کار دل"ی
با "ملامت" هم ندارم مشکلی
"سینه چاکان" شما کم نیستند
دیگران یعنی که: "آدم" نیستند
جان ندارد "حوصله" این است "حال"
با "دگر اندیش" ها میل" جوال"
نان به نرخ روز خوردن غافلی ست
کار "دل" کردن نشان عاقلی ست
بر سر" دعوای دین"، دل "پیر" شد
خاک این" بازار" دامنگیر شد
نفی ظلم" اسلام "را شد خاصت
"شیعه" بودن یعنی این "حساسیت"
چون پلیدی حیض را حائض شده ست
دور گشتن از "ادب" جایز شده ست
چون که با "احمق" سر و کارت فتاد
هم "زبان شنعت"ی باید گشاد
"دعوی" باطل "چرند" است و پرند
"نغمه ناجور" از هرسو "بلند"
هر "قلندر" مبتلای های و هوی ست
"غوره" ناگشته مویزی آرزوست
یکدگر را قوت "ذله" داده اند
"گرگها" تشکیل "گله" داده اند
کارشان از "دور" باشد "قیل و قال"
گرگهای "سگ" نما مثل "شغال"
نزد اصحاب "سقیفه" خوب: بد
نه "حمیت" – نه مروت- نه "خرد"
از خرد باشد "معاویه" یتیم
خاک "آمریکا"ست چون" شام قدیم"
"عمرو عاص" از صحنه خارج گشته است
نوبت "جنگ خوارج" گشته است
آن کسان آب "شریعت" برده اند
چارده قرن است "سیلی" خورده اند
"کفر" از "حق" منهزم- مغبون شده ست
"صدر اسلام" دگر "اکنون" شده ست
"حرمله ها" در "فضاحت" گشته اند
در پی "زخم" و "جراحت" گشته اند
زخمها را بهترین "مرهم" شدند
مردم و مولا" محب" هم شدند
در" هدایت "حجت حق : "بی نظیر "
هست "روشنگر" بیانات" خطیر "
انقلاب "عاشقان" سرخ و "سعید"
نوع" تغییر" و تحول ها" جدید "
صور" صورت "سور "سیرت " بوده است
ناشی از" صبر" و" بصیرت" بوده است
خبث" باطن" شیوه "دیو" و دد است
توطئه ها جمله" ناکار آمد" است
پشتوانه : عشق و" قرآن" –" دین" شده ست
راز" استحکام مسئولین" شده ست
اهل عشق" بو سعید" مهنه اند
مردم ایران حفیظ" صحنه" اند
قاهرانه فاتح و" غالب" شدیم
دور از" شعب ابی طالب "شدیم
صاحب ایمان و "حب حیدر"یم
مستقر در" بدر" مثل" خیبر"یم
قاطعانه "ایستاده "این "نظام "
بر سر حفظ " مواریث امام "
چونکه" بیدار"یم پس "کابوس" نیست
بیم از" تحریم" در قاموس نیست
بی سلیقه – بی خرد – "کج باور" ند
روسیاهان ، بد "محاسبه گر" اند
مشکل دشمن :" فتور" و حل نشد
چون" اراده" هیچگه مختل نشد ...
خیر را باید پی" اثبات" بود
قاطعانه "دافع آفات" بود
انحراف و" فتنه" در گور و" گم" است
موجب وجد و" نشاط مردم" است
حق شود "مخدوش" از کبر و" منی"
با "خصومت "– کذب یا "تهمت زنی "
در فرنگ آنان که چون "بت" گشته اند
دستمالی در "توالت" گشت اند
"رستم" دستان اگر باشد "له" است
"غرب" کارش چون که "استحاله" است
غرب با "دقت" نشست و خوب" دید"
بهترین "رقاص" ها را برگزید
چون به "آهنگ" خوشی رقصیده اند
کف زدن های فراوان دیده اند
سست عنصر را "گزینش" کرده اند
"خائنان" را خوب "چینش" کرده اند
چیست این بازی؟ "شگرد" و ماجرا
راستی "شیطان" چه می خواهد ز ما
دوستدار "دین" و "قوم" ما شده ست؟!
"رابطه" مطلوب "آمریکا "شده ست
"رابطه" یعنی دوباره: ابتلا
"ذلت تاریخی" ماضی ما
"دزد" قهاری ست چون "وارد" شده ست
بسته: در-از "پنجره" وارد شده ست
دشمن توحید "قرآنی" ماست
سینه چاک "دین ایرانی" ماست
از "اوالعزمان" – اولی تر شدند؟!
"کوروش "و "زرتشت" پیغمبر شدند!!
"باستانی" گشته چون "تدبیر"شان
نبش قبر "ملیت" : تزویرشان
بار کو ؟ وقتی خود "خر" گم شده ست
"دین اول" بهتر از "دوم" شده ست؟!
در "دغا" یا در "وغا" ملحق شدند
خاک بر سرها همه" احمق "شدند
عاری از "وجدان" و خیلی "عالی" اند
"نوچه" ها: ولگرد- "لا ابالی" اند
"گاری" ار باشد همه راننده اند
"فیلمساز" و شاعر و "خواننده" اند
"امُرود" و "رقاص" یا دلاله ها
"دشمنان" ما همه :" رجاله" ها
اهل منطق با" درستی" گفته اند
"فیلسوفان"ش چنان پخ – "پخته" اند
"پاچه خور"ان در پی لیته شدند
سینه چاکان "مدرنیته" شدند
فاش بگذارند "گویا" و سلیس
پای جای "پای" مکر "انگلیس"
"عمر" گاهی "زید" گاهی "بکر" شد
"دین" برایشان "دکان مکر" شد
نوع برهان : "پهنی گردن" شده ست!!
کار "آمریکا" غلط کردن شده ست
گربه در فکر "شکار دیزی "است
"صولت" اش : "رستم"- افندی پیزی است
"فسق" پنهان نیست حتی زیر میغ
فیلسوفان "لات" گشتند- ای دریغ
عقل در کار "جنون" حیران شده ست
"عربده" های "هنرمندان" شده ست!!
چون "بقا" دارد "تنازع" با عدم
نزد "شیطان ": لشکر" اهل قلم"
"تبره "و آخور مهیا گشته است
"جیره خواری" ها هویدا گشته است
این" نمک نشناس" ها شیرند- چون!!
"رختخواب گیر" و "عرق گیر"ند- چون
معنی "ن والقلم" آیا چه شد؟!
"بیعت" دیرینه با "مولا" چه شد؟
جبهه "پرچم "را شبیه "چفیه" کرد
بر کدامین "غم" بباید "گریه" کرد
هسته ای لای "مویز"شان شده ست
این "هنرمندان" چه چیزشان شده ست؟!
بر "هنرمندان" این بوم عزیز
یک "نصیحت" هدیه از "صاحب تمییز"
"شور"شان : آی یره-یره ای شده ست
پس "زبان" شان "برره ای" شده ست
ترک "لاس" و لوسی شان کی می کنند؟
ناز "عشقولان" بدر هی می کنند
قلب یاران را حسابی "خون" نمود
این "سیاوش" را "سیا" صهیون نمود
در BBC و VOAاش: دکان
"خودپسند" این "مردک آوازه خوان"
"عقده" این : حس بلندی می کند
با"هنر" هی نعلبندی می کند
درد او "پول" است یا زیر شکم
خوب می "رقصد" بزن "باباکرم"
"وقت پیری" خر پی عر عر شده ست
عاشق "افسار رنگین" تر شده ست
بر سر "آواز" و "ناز" ایمان شده ست
آبرو دور از "شجریان" شده ست
ای "محمد"! ای "رضا"! استاد پیر!
ای سیاوش! یک "زن" دیگر بگیر
هم "مغازله" و هم مصافحه ست
چون برایت بهتر از "مصاحبه" ست
"مبتلای" می – نی ، اهل "دل" شوی
آخر عمری اگر "عاقل" شوی
"تنبک" ات از "سنگ پا"یت پوست داشت
"حضرت رهبر" ترا خر! "دوست" داشت
دوست می دارند عمری "یار"شان
"استمالت" یا "تفقد" : کارشان
در پی "شهرت" تو بی تابی نکن
چون "لگد" داری تو "پرتابی" نکن
"پاچه" گیری خلق و خوی "تازی" است
کی هنرمندی "سیاست" بازی است؟
دیگ "شله" نیستی کم "جوش" کن
وقت "افطار" است "دعا"یت گوش کن
کن "مخالف خوان"ی ات را "راست"گاه
تا به "قبر" هان مانده "پنج انگشت" راه...
فکر "واویلا" و ماتم نیستند
"دین" به "دنیا" دادگان کم نیستند
از چنین "قلاش" ها فریاد و داد
با چه "اوباشی" سر و کار اوفتاد
مثل "مخملباف" این مذهب فروش
حرف "نوری زاد" در حلق "سروش"
بی "دیانت"- بی "سیاست" گشته اند
این سه مصداق "خباثت" گشته اند
"انحراف" و "فتنه" را مایندری
در "فساد فکر" کمپیری غری
تا ابد جلاب هر "مخافتی" ست
"علم شیطانی" شر و "بد آفتی" ست
لغو و یاوه – فنّ مرد و زن شده ست
"فحش" دادن بدعتی احسن شده ست
بهر چون من "شیر" ای جمع "گراز"
"راه باز" است و یقین "جاده دراز"
گرچه باشد صدخطر هرجا کمین
پس "بگرد" و بس "بگردیم" و... همین
قابل "درک" است آه و "سوز"شان
یادشان رفته ست "حال" و "روز"شان
در پی "تحصیل ثروت" بوده اند
چون "کنه" در کنف "قدرت" بوده اند
"سفسطه" را صاحب "حربه" شدند
بر سر "خوان" قلم "فربه" شدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:28  توسط م.ر.ن | 
.
بعد بسم الله الرحمن الرحیم
با" عنایت" از خداوند کریم
با" قلم" خواهم کمی خلوت کنم
"فکر" خود را فاش در جلوت کنم
بار الها! "خوار" یا رسواکنم
لب اگر در غیر" حق" من وا کنم
ذکر حق عمری "مرام"م بوده است
"حرف حق "گفتن کلامم بوده است
چون که قائل من به "حق"ام چون "معاد"
"ثروت" دنیایی من: یک" مداد"
حافظ خون "شهدا" بوده است
گر "مداد"ی با "علما" بوده است
"شبهه" ها : وافر به پاسخ ابترند
"عالمان" گویا به کار دیگرند؟!
سرد و "ساکت" ناظر "دشمن" شدند
"بی زبان" گشتند چون" الکن" شدند؟!
حرف من این و" قضاوت" با شماست
"عالمان" خوابند!! تقصیر خداست؟
با "قلم" یا با قدم" قوم لعین"
"حمله ور" گشتند بر" ارکان دین"
در جواب "عمروعاص" مست و پست
"مالک اشتر" قلم دارد به دست
"شبهه" در "بازار دین" و حق شده ست
گرمی شمشیر "بی رونق" شده ست
شَدّ و" شر "را زین نمط شاید گرفت
"جرات" از هر" سفله" ای باید گرفت
"عالمان" در" فتنه" عاری از حضور!!
"فرقه های ضاله" حین "نوظهور"
شد" سپاه کفر" بیرون از عدد
"حوزه" باید یک تکان بر خود دهد
بر لبم جز آوخی و آه نیست
یک امیدی چون به "دانشگاه "نیست
قاطبه گویا: مرخص-قاطعه
"عالمان" مُردند-گو: الفاتحه
هر که دریا شد خلیجی گونه شد
حکم این: باید" بسیجی" گونه شد
عقل و دل "دین "را چو دیده ور شده ست
این" جهاد اصغر" و" اکبر" شده ست
تا نپوشد ابر ، انوار و شعاع
در تقابل پس "مقدس" شد "دفاع"
کید و تزویر است" نرم" و "حیل"ی است
"جنگ فرهنگی" کنون "تحمیلی" است
بذل این : "آموختن" از فضل خود
"درس خیبر" را به "نسل عبدوود"
با "بصیرت"،صبر،" دین" ، اخلاق، حلم
"پهلوانانیم" در "میدان علم"
"مرد دانشمند" و صاحب علم شد
"مصطفی روشن" شهید علم شد
شد "رجز خان" خصم ما با " توپ پر"
ما " هدف" هستیم یک یک در" ترور"
قصه ی تلخ" بریدن" - چون و چیست؟
" خودزنی" دیگر چه ثلمه – صیغه ای ست؟!
گر " شبان" پیراهن خود را درد
" گرگ" گاهی " گوسفند" ی می برد
آنکه روزی " یل " – " ولایی" بوده است
یا که " سردار" ی- " علایی" بوده است
"سنگر" مردی "تصرف" گشته است
باعث رنج و "تاسف" گشته است
سهم "رهبر" زخم از این پیکان نبود
"انتظار" البته از "یاران" نبود
"معرکه" – سردار! جای "تاخت" داشت؟!
"فتنه" یک بازی ست- برد وباخت داشت
خشم و دندان این نشانه بر "ددی" ست
"باختن" در "عشق" هم چیز بدی ست
باب "تذکار" و تذکر باوری
پیشکش سردار! یک "یادآوری" :
"پاسداران" به حق نامی شدیم
مرد "جمهوری اسلامی" شدیم
عشق می گوید که آسان آمدیم
از "جماران" تا "خراسان" آمدیم
"پیر" ما میر "جمارانی" نبود؟!
"میر" ما پیر "خراسانی" نبود؟!
چون "خمینی" تا ابد مولای ماست
"خامنه ای" رهبر دلهای ماست
"سعه صدر" است و "بخشش": حاصل اش
گر ملالی رخنه گر شد در دلش
یافتن "جولاهه" را در "بافتن"
"حکم حق" باشد چنین "بر تافتن"
"چشم پوشی" ؟ چشم- ما کور و کریم
از غم و "غصه" به نوعی بگذریم
تا غم و رنج درون افشا کنم
یک "یقه" باید "بحق" پیدا کنم
عزم آن دارم عیان – بی عیب پوش
نقد "تقریرات" و افکار "سروش"
گوش باید کرد دور از "فهم بد"
ناقدانه" نصح" ارباب خرد
این "سواد"، اصل سیاهی ها بود
ختم "خذلان" در تباهی ها بود
عشق می داند "ملامت" ها چه هست؟
کسب ذلت در "مذمت" ها چه هست؟
عشق "دولت" شد-"سحر مدت" چرا؟!
این "فرج" از شرّیت "شدت" چرا؟!
حاصل خذلان "نکونامی" نشد
"پختگی" معنی این "خامی" نشد
نسبت "گل" چیست بر هر "هرزه" خار
"نور او نوشد که باشد شعله خوار"
"باد" هان بر برگ و بارت بگذرد
بر "چراغ" روزگارت بگذرد
از کلامت فاش می بینم عیان
بیم "خسران" در وجود "خسروان"
سالها "سقف معیشت" می زنی؟
بر ستونی از "شریعت" می زنی؟
"شاه با تو گر نشیند بر زمین
خویشتن بشناس! نیکو تر نشین"
بر سر بازار، "غوغا" کرده ای
"اشتلم" ها – اولدرم ها کرده ای
حرفهایت :"کذب" ، قاطبه شده است
پر مخاطره، "مخاطبه" شده ست
رهروا! ریگی به کفشت داشتی
"خاتمت" را "فاتحت" پنداشتی؟!
"شرع" مندی شیوه : روحانیت
این "ضمان" وقف است چون بر "حریت"
آنچه اسباب پلیدی – طعن شد
"ماکران" را "طاعنان" را لعن شد
ای خروس بی محل! جنگی شدی؟!
سالها "سرهنگ فرهنگی" شدی
"تیغ خونریز" تو مست تیزی است
بهترین "انگیزه" ات: "چنگیزی" است
"طعنه" هایت از سر "طغیان" شده ست
باعث "تاراج" یا طوفان شده ست
بی "کله گوشه" دم از یغما زدی
"آستین دلبری" بالا زدی
بر سر "خوان" طعنه بر "خان" میزنی
"مور"ی و حرف از "سلیمان" میزنی
"فهم کج" جز خفت "هالو" نبود
راستی ، "آیین گفتگو" نبود؟
تا ابد جلاب نفرت- ننگ شد
چون "حنای وسوسه" بیرنگ شد
حتم شد" هتاک" در بیرحمی است
"کجرویها" باعث اش "بی رسمی" است
خود نمی دانی فلان بن فلان!
فرق "چاه نفت" و "چاه جمکران"؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 11:24  توسط م.ر.ن | 
.

بزها و بزغاله ها همیشه پیشروان گله هستند و چون دم‌شان بالاست، آن جایشان هویداست! گوسفندان اما سر به زیرند و دنبه پروارشان، ستر عورت می‌کند!
از قضا بز چموشی از گله بازماند و در پی گوسفندان افتاد. به نهری رسیدند و بزها و پس گوسفندان به تقلید آن‌ها از نهر پریدند. بز چموش در پی آخرین گوسفند بود که ناگهان دید هنگام پرش، دنبه بالا رفت و کشف عورت شد!
بز از این کشف عارفانه و شهود عاشقانه، سماع کنان در میان گله جهید و کوس رسوایی گوسفند را می‌زد. گوسفند اما اندکی سر بالا گرفت و نگاه گوسفند در بزی انداخت که یعنی عمری است آن‌جایتان مکشوف است و سر ما پایین حالا یک بار عقب افتادی و اسرار هویدا دیدی!
بزها اما همچنان می‌تاختند و گوسفندان سر به زیر می‌چریدند. نه از آن سرمستی بز اثری ماند نه از نگاه ملامت گوسفند خبری. آن چه ماند پشکل بود و علف ‌های سبز چریده شده.


حالا حکایت توست استاد سروش!
امروز که از گله عقب افتادی و از مقام پیشروی باز مانده‌ای و نیم‌خورده سبزه‌ها را می‌چری، عجب کشف بزرگی کرده‌ای! عجب تواضعی‌! آن مقام کجا این‌ عقب افتادگی کجا؟!


اما جالب اینجاست که شهودت که در ساحت هم‌جنسان و هم چراگاهیانت اتفاق افتاده را با "هتک حرمت نظام" اشتباه گرفته‌ای! آن‌چه میان پای پیروان پیش‌افتاده‌ات دیدی، سر مگو نبود. باور نمی‌کنی خود را معاینه کن!
آن بخت برگشتگان بد اقبال همه چیز باخته، عمری است مقلدان سربه زیر شمایانند و سکوتشان نه از سر به زیری که سر به چمنی است!
حالا از نهر امتحان پریده اند و آن‌چه زیر دنبه نهان داشتند برای تو که سر و دم بالا داشتی هویدا شده ! بیچاره‌ها رسوای عالم بودند حالا تو هم ادعای شهود می‌کنی؟! کاش چشمت به آن‌چه در دیگران دیدی روشن می‌شد اما گو چنان کیفور شدی که نظام مقدس جمهوری اسلامی را با هم‌خوراکانت اشتباه گرفتی.


نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران همان نظامی است که با روشنگری‌های پیر فرزانه حضرت روح الله و قیام فرزندان انقلابی اش در تمام کشور علیه 2500 سال استبداد شاهنشاهی به بار نشسته و شجره‌ای است که با خون هزاران شهید آبیاری شده است . تو کجا و شاخ بریدن از این نظام؟ همه عمرت را جهد کنی چند میوه را کرمو می‌کنی یا خود میوه ضایعی می‌شوی که دیگر میوه‌ها را می‌آلاید.


جناب استاد! بگذریم؛
گفتم امام. همان که به میمنت نظریات هرهری مکتب غرب، میمون وار از این شاخ بدان شاخ می‌پری و فعلا صلاح نمی‌دانی نظر صریحت را در باره اش بگویی چون در نسبت دادن ناشیانه بلقورهای فلسفی‌ات به او دیگر بزرگان و حکما نیازمندی و از بخت بدت سابقه منافقانه‌ات در ظاهر خدمت به ولایت فقیه را نمی‌دانی چطور در ذهن مخاطبان کندذهنت خاک کنی! همان گونه که در نامه اخیرت به میرحسین موسوی از این که نخست وزیر آن دوران بوده طعنه بستی .


آقای دباغ!
بگذار حالا که سخن بدینجا رسید، سیاست‌بازی ات را نیز دباغی کنم. در دو انتخابات اخیر، از شیخ مهدی کروبی حمایت کردی . آن بنده خدا که از این حمایت مشعوف بود اما از گویا بخت یاری‌نکرد و شمار مقلدانت کم تر از آرای باطله بودند! شگفت آن که از درک علت حمایت تو عاجز ماند چه این که عملگرایی وی را ستوده بودی ! این همان فحش محترمانه خودمان است که می‌دانی و می دانم.


تو گویی انتخابات را صحنه پرش از موانع می‌دیدی  و چون آثاری از عقل و مصلحت اندیشی در دیگران سراغ داشتی گفتی نامزد ما اگر نپرد،  سر به موانع می‌کوبد و پیش می‌برد! اما مسابقه پایان یافت و تو از سویی در جرگه مبلغان انتخابات نظام ولایی درآمدی و از سوی دیگر شرط را باختی. بازندگی گران آمد اما در این پرش‌ها همان که اول گفتم دیدی! با خود گفتی اگر خدا عقل مصلحت بین داد و شاخ نداد، شاخ مصنوعی که به کار می‌آید.


پس رمز تقلب در انتخابات و تخلفات بعد از آن به مذاقت شیرین آمد. دیگر کنایات و اشارات سابق مهم نبود - مگر سابقه انقلابی مهم بود -  در حلقه عربده کشان سبز در‌ آمدی و کشف عورت رفقایت را معنای هتک حرمت نظامی گرفتی که در سی سالگی‌اش چهل ملیون رای را در صندوق مردم سالاری دینی‌اش ریخت و با مشارکت 85 درصدی، کرشمه کنان و دست افشان از پیش چشمان حیران استادان دموکراتت گذشت. همین بود که آنان را خوش نیامد و افسارها گرفتند و تاختند تا شاید براندازند اما تنها احمق‌ها بودند که دل به حماسه خس و خاشاک سپردند . فرمان حمله به زباله دان‌های تهران دادند و چند روزی از غفلت کوتاه مردم بهره جستند و امنیت را به یغما بردند. هر که ریش داشت و نشان دین داری یا بسیجی بود و طرفدار نظام،‌ با اجیر کردن قداره بندها و چاقوکش‌ها زدند و کشتند و چون فتنه بالا گرفت دانشجویان و جوانان بی‌گناه ملت نیز از آفت آن بی‌نصیب نماندند و کار به قتلگاه شوم کهریزک رسید چه این که در فتنه، حلوا پخش نمی‌کنند و خون‌ها هدر می‌رود و آمران و عاملان آزاد می‌چرخند و خون‌خواهان حیران از خونی که نه افتخار انگیز است نه بی درد.


در این از خدا بی‌خبری اما هم داستانانت در سنگر بی‌بی‌سی و صدای آمریکا فریاد فضیلت و اخلاق و وادموکراسیاه! سر دادند و روضه جوانان وطن خواندند و ماهواره را ماذنه الله اکبر کردند و منادیان نماز جمعه شدند! گو قحط الرجال مردان فضیلت و عدالت است که بیگانگان خون‌خوار مسلمانان در عراق و افغانستان و فلسطین، قرآن به نیزه گرفتند.


حاج عبدالکریم!
آدمی که شد حیوان و ناطق، می‌چرد و عرعر می‌کند. اگر مطبوعات‌چی هم شد با پول مفسدان اقتصادی و به کام آن‌ها می‌نویسد و هوچی‌گری می‌کند. پایگاه دشمن می‌شود همان گونه که تبلیغات‌چی‌ها همیشه متملقان زر و زورمندان بوده‌اند تا جایی که زمین قارونشان را فروبرد و گرنه مردمان را با تبلیغاتشان در حسرت زندگی‌شان می‌گذارند. همین قلم به مزدهای هم مسلکت یک روز دین را افیون و غمباد می‌خوانند و نه مرجعیت می شناسند و نه فقاهت، روز بعد در رثای دین و آیت الله های خودخوانده می‌نویسند و رساله آیات می‌شوند!  واین شیوه نام داری و نان خوری به روز را تو استادی!


کیست که نداند اگر دیروز آن مقامات محمودت را هبه‌ات کرده بودند امروز در تقدس عبادت‌گاه کهریزک رساله می‌نوشتی و نامه سرگشاده می‌دادی که رهبرا! چرا نگذاشتی این فرزندان (عقده‌ای) ملت، به تکلیف الهی خویش عمل کنند!


گمان مبر که نوشته‌هایت را نخوانده‌ام. نه ! که بر منتقدان ساده‌لوحت نهیب زده‌ام که سخنانت را با خوش خیالی رد نکنند اما خود به خوش خط و خالی مغالطاتت آگاهم. از این رو بگذار بگویم که دردت چیست. اگر ابو علی سینا، علامه دهر است و در چندین علم خبره دوران، نه از پر خوانی است که از ظرفیت ذهنی و روحی است که موهبت الهی بوده است و توان جمع این همه دانش را داشته و قافیه را هرگز نباخته است. اما شیمی خوانی و مولوی خوانی و قرآن خوانی و فلسفه خوانی و چندین خوانی دیگر با سیاست ورزی و ادعای اخلاق و صاحب نظری و دموکراسی طلبی و چندین طلب دیگر برای ذهن پر خوان تو سنگین بوده است.


آن چه از واژگان که در هر نوشته واژگون می‌کنی نشان دانستن و فرهیختگی نیست علامت نشخوار فوران کلمات است که از ذهن خسته‌ات برون می‌جهد.
این آروغ های فلسفی که می‌خواهی ادیبانه بسرایی و قیافه دین مدارانه نیز به خود می‌گیری، دیگر حال هوادارانت را هم به هم زده است.
از استادی نقل کردند که فرموده تو دچار یک بیماری علمی شدی که اصول موضوعه عقلت را به هم ریخته و انبوه اطلاعات مغزت را دیگر نمی‌توان با منطق و استدلال، سنجید و چه بد بیماری است آن که بسیار می‌داند اما این اندک نمی داند که بیمار است.


از کامکاری نسل پیر و فرتوتی سخن گفته‌ای که شاهد زوال استبداد دینی خواهد بود. این که سر پیری کامکاری طلب کنی و جشن بگیری بر تو عیب نیست اما کشف عورت رفقایت چه جای شادمانی دارد که به نام دین به خورد جماعت کم تر از آرای باطله بدهی؟ استبداد همان ملغمه‌های توست که از خویشتنت فرار کرده‌ای و در بیگانه‌ات ذوب گشتی و گمان می‌کنی که خدای نیز چون بندگان است که گذشته نفاق‌گونه‌ات را به حساب خدمت بگذارد و اکنون هشدار می‌دهی که خدایا آن همه از سهو بوده پس ببخش!


این نظام صاحب دارد و پرچمش به زودی به دست نایبش به دست قدرت‌مندش خواهد رسید. ان‌شاءالله!
اما حالا که خواستی غیب بگویی بگذار بگویم چه سرنوشتی داری. می‌بینم که کتاب اخلاق دین جهان شمول می‌نویسی و شعر می‌گویی و ادعا می‌کنی که هان! منم آن زنبور که به من وحی شد. پس این کتاب من عسل من است و قرآن مسلمانان، کندوی مرا بشارت داده بود. من برادر محمد و عیسی و موسی و بودا و باب و وهاب و پاپم و معجزه‌ام شفای عسل نیشم است!
گرچه آن روز در دارالمجانین فرنگ، به استراحت مطلق خواهی پرداخت اما اگر لازم باشد همان‌ها مانند یک طوطی دیجیتالی، بر سر منبر رسانه‌هایشان می‌نشاندت و نوارت را عوض می‌کنند تا باز مشعشعات به روزت را بلقور کنی و خدا را چه دیدی شاید توانستی فرقه سروشیه نحلیه طوطیه راه بیاندازی!


آقای فرج!
آن‌گاه که فریاد زدی" جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست" زایمان کردی! آن هم سزارین به تیغ رومیان که روده‌درازی‌ها و شکمبه‌ات را بیرون آوردند! این چه مولود مضحکی است که نامش را اخلاق نهادی؟ کدام اخلاق که هرگاه هوس کردی با بزرگان هم‌کلام شوی ذات بی‌ادبت عفونت کرد و بیماری روحت سرایت. تو که پدر اخلاق باشی جامعه را نکبت می‌گیرد! دوستانت هم همیشه نگرانند که تو آرزوها و خواسته‌هایشان را با بی‌حیایی قلمت به گند نکشی!
این کدام جامعه فرادینی است که مسلمانان قرار است در آن مطابق دینشان زندگی کنند و سیاست بورزند؟ کج فهمی لجوجانه تا کجا؟ شهید مدرس یک جمله گفت: « سیاست ما عین دیانت ماست» تا با بازی با کلمات حرف‌های بزک کرده رضاخانی و آتاترکی را به خورد ملت ندهی که سیاست از دین جداست! حالا فلسفه بباف و بر تن ولید سبزت کن که  دین من درآوردیت از سیاست آن‌چنانیت جداست. باشد به درک!


سروش‌خان!
نه آن که گمان کنی قرآن نمی‌دانم که از آیات رحمن ننوشتم که عمرم را وقف کتاب خدا کرده‌ام. نه آن که پنداری نهج‌البلاغه نخواندم چه ترجمه بخشی از آن را به عهده داشتم . نه توهم کنی از شعر خواجه شیراز بی‌بهره ام که دیوانش کتاب مونس و همراه من است و نه این که شعر نمی‌دانم که لازمه ادب و شاعری مطالعه در آثار بزرگانی است چون مولوی.
باز نه به صرافت بیافتی که چرا پاسخت دادم و در موهومات خودبزرگ بینی‌ات،‌ قنج بزنی که تو را در زمزه اندیشمندان شمرده‌اند! و نه این که عذر بتراشم که از ما گفتن بود و نه نصیحت؛ چه حیف از یاسین که در گوش چون تویی خوانده شود!
این نوشتم تا از کرامت بی‌پایان اهل ولایت، کیفور نشوی و گمان نبری فحاشی با نثر ادیبانه، هنری است که تنها از قلم شیطانی تو برون تراود!
آن چه آمد لیاقت کسی است خربزه را با عسل خورده و لرز آن را به گرمی این آمیخته و چشم بسته و دهان گشاده و اراجیف بزرگ تر از دهان استفراغ می‌کند.


آقای استاد!
علف سبز اربابان اندیشه‌ات به دهانت شیرین آمده و با این فحش‌نامه که نوشتی و به شعور ملت توهین کردی، گورت را در همان فرنگستان کنده‌ای. سنگی هستی که به سوی جهنم پرتاب شده‌ای پس همان بهتر که تا آخر عمر در همان دیار پرچراگاه از راه وطن‌فروشی و دین فروشی امرار معاش کنی و جان دهی که  هوای معطر لاله‌زار وطن‌، تحمل تعفن نعشت را نخواهد داشت.


لیلة القدر رمضان المبارک 1430
حامد عبدالهی
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 20:4  توسط م.ر.ن | 
.
تا سحر اي شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش

آه ای یاران بفریادم رسید
ورنه مرگ امشب بفریادم رسد
ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه’ بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش

همدم من مونس من شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو
ون دراین صحرای وحشتزای مرگ
وای بر من وای برمن یار کو؟

وندرین زندان امشب شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا هچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی

معلم شهید دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 20:55  توسط م.ر.ن | 
.

نمی دانم ساواکی دانستن شریعتی نقد اوست یا تشکیک در مدرک تحصیلی اش؟ گرته برداری از کتابش مراجعه به متن است یا فاشیست و استالینیست و لنینیست خواندنش؟ بالاخره رمانتیک و احساساتی است یا با عقل اسلام را به زمین آورده است ؟ بالاخره انقلاب کرده یا در راستای ساواک حرکت کرده است؟ بالاخره تاریخ نمیداند یا سیاست؟ غرب را نمی شناسد یا اسلام را و می شود اسلام نشناسی و آن کتابها را درباره علی و فاطمه و حسین و حج و نماز و ..... بنویسی؟ آیا می شود کسی تاریخ نداند و ایدئولوگ انقلاب باشدو روشنگری دینی را احیا کند و آن قدر بزرگ باشدکه تاریخ ایران و روشنگری ایرانی به قبل و بعد از او تقسیم شود ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:1  توسط م.ر.ن | 
.
میشل فو کو فیلسوف سرشناس فرانسوی که در زمان انقلاب اسلامی چند بار به ایران سفر کرده بود، پس از مرگ شریعتی از او  به عنوان حاضر نادیدنی و غایب همیشه حاضر یاد کرده است .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:35  توسط م.ر.ن | 
.

یک روز در منزل ما نشسته بودیم و او مشغول سخنرانی بود . دیدم که دکتر شریعتی خودش را به صورت نشسته می کشد و آرام به کنار های نزدیک دیو ار اتاق می رود . از او پرسیدم : دکتر چکار می کنی ؟ چیزی شده ؟ آن زمان کف اتاق منزل من ، موکت نمدی بود . جهاز همسرم یک دانه فرش کاشی بود که آن را روی موکت انداخته بودیم . شریعتی که در لبه بین فرش و موکت نشسته بود داشت خودش را آرام آرام به سمت موکت می کشید تا مبادا در جایی که موکت هست روی فرش بنشیند . ما فردای آن روز فرش را جمع کردیم........

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 21:9  توسط م.ر.ن | 
.
انسان در زیر بار سنگین موفقیت‌هایش دارد مسخ میشود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل میکند. تو هرچه میخواهی باشی باش، اما... آدم باش.

. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی خود طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار‌کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته‌اند. دعوای امروز بر سراین است که لقمه کدام طباخی را بخورند. هیچ کس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می‌خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده‌اند. وچه مهوع

تنها گناهی که مرتکب شده‌ام، یکبار در زندگیم بود، که به اعوای نصیحت‌گران بزرگتر و به فن کلاه‌گذاری سَرِ خدا، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار یکجا حقوق مرا دادند، و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد، و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع و شرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بی خبر، خانه کسی را گرو کردم، به پنج هزار تومان و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان میگرفتم و بعد فهمیدم که برخلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم واصل پولم را هم به هم زدم، اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطرهاش بوی عفونت را از عمق جانم بلند میکند و کاش قیامت باشد و آتش آن شعله‌ها بسوزاندش و پاکش کند
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 21:29  توسط م.ر.ن | 
.

متن کامل وصیت نامه

دکتر علی‌ شریعتی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 21:24  توسط م.ر.ن | 
.

گروه جامعه شناسی دین انجمن جامعه شناسی ایران، 24 خرداد، نشستی با عنوان «رابطه دکتر شریعتی با زن امروز ایران» در سالن کنفرانس این انجمن بر پا کرد. در این نشست، فاطمه صادقی گیوی، استاد دانشگاه و پژوهشگر حوزه زنان، به ایراد سخنرانی پرداخت. متن کامل سخنرانی فاطمه صادقی در این نشست را در ادامه می خوانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:37  توسط م.ر.ن | 
.
آخرين‌ ملاقاتي‌ كه‌ من‌ با مرحوم‌ دكتر شريعتي‌ داشتم‌، آن‌ وقتي‌ بود كه‌ او تازه‌ از زندان‌ بيرون‌ آمده‌ بود، شبي‌ بود كه‌ تا نيمه‌ شب‌ و بعد از نيمه‌ شب‌ با او بوديم‌ و آن‌ روح‌ خلوص‌ و دريافت‌ احسن‌ را چنان‌ در او ديدم‌ كه‌ اين‌ خاطره‌ هيچ‌ وقت‌ از نظر من‌ محو نمي‌شود. وقتي‌ صحبت‌ مي‌كردم‌ با تمام‌ حواس‌ گوش‌ و چشم‌ و فكرش‌ متوجه‌ جمله‌هاي‌ من‌ بود و مي‌گرفت‌ و بعد به‌ من‌ بر مي‌گرداند. با يك‌ توضيح‌ بهتر و با يك‌ تعبير بالاتر- يادم‌ هست‌ كه‌ آخرين‌ مسئله‌اي‌ كه‌ بعد از نيمه‌ شب بود مطرح‌ شد، تفسير سوره‌ قدر بود و مسئله‌ ليله‌ القدر. من‌ يك‌ جمله‌اي‌ گفتم‌ و ديدم‌ او شروع‌ كرد بسط‌ دادن‌، كه‌ مرا آن‌ قدر جذب‌ كرد كه‌ ساعتي‌ از شب‌ گذشت‌. و بعد من‌ از او جدا شدم‌. او به‌ طرف‌ تقدير «ليله‌ القدر»ش‌ رفت‌. من‌ هم‌ به‌ طرف‌ تقدير، من‌ به‌ زندان‌ رفتم‌ و سعادت‌ شهادت‌ را با اينكه‌ زمينه‌اش‌ فراهم‌ بود و از آثارش‌ مي‌ديدم‌ نداشتم‌- شايد هم‌ خواست‌ خدا نبود. او هم‌ هجرت‌ كرد و در مسير شهادتش‌، پيش‌ رفت‌. خداوند اين‌ شخصيت‌ بزرگ‌ را و آثارش‌ را براي‌ ما و براي‌ جوانها هميشه‌ آثار اين‌ شخصيت‌، كتاباي‌ او، نظريات‌ او را زنده‌تر بدارد و بر شماست‌ كه‌ در اطراف‌ مطالب‌ او، مسائل‌ او، بحث‌ كنيد، بيانديشيد و همان‌ راهي‌ كه‌ او رفت‌ براي‌ تبيين‌ اسلام‌، يك‌ اسلام‌ انقلابي‌ و اجتماعي‌ و نه‌ يك‌ اسلام‌ فقط‌ ذهني‌ و سنتي‌ كه‌ هميشه‌ داشتيم‌، شما موفق‌ باشيد. و اين‌ انقلاب‌ همان‌ طوري‌ كه‌ گفتم‌ بر عهده‌ شماست‌. من‌ آخر مرز هستم‌ و شما در بين‌ راه‌ هستيد و حركت‌ مي‌كنيد- خداوند همه‌ي‌ شما را حفظ‌ كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 22:28  توسط م.ر.ن | 
.
سلام مجدد . برای سومین بار دارم هبوط رو می خونم . بسیار بسیار عمیق نیازمند تمرکز فوق العاده زیاد داره .

داستان خلقت چقدر شیرین و در عین حال نیازمند تفکر است . چگونه می شود موجودی تشکیل یافته از گل بد بو و متعفن در عین حال شاهکار خداوندی است و فتبارک اله احسن الخالقین است . اندیشه در همین یک خط آدمی را دیوانه می کند . براستی اگر روزی قرار شد که خداوند مارا نمونه همان انسان قرار دهد که به فرشتگان قول داده بود آیا نباید سرمان را پایین بگیریم و از شرم آب شویم . ادامه دارد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 20:34  توسط م.ر.ن | 
.
دین‌دردی شریعتی، فلسفه اجتماعی بود نه فقط احساسات
در کنار نقد، امتیازات او را هم بگوییم
گفتگو با حجت‌الاسلام خسروپناه
حامد اسلامي
درباره جایگاه مرحوم دکتر شریعتی در تاریخ و اندیشه اسلامی معاصر چه توضیحی می‌توان داد؟
میشل فوکو، فیلسوف سرشناس فرانسوی که در زمان انقلاب اسلامی چند بار به ایران سفر کرده‌بود، پس از مرگ شریعتی از او به‌عنوان «حاضر نادیدنی» و «غایب همیشه حاضر» یاد کرده‌است. این تعبیر را می¬توان واقعیت حضور شریعتی در اندیشه¬های نسل نهضت‌گرا و ایدئولوژی‌محور و انقلابی دنیای معاصر دانست. امروزه با اینکه بسیاری از آموزه¬ها و دال¬ها و عناصر گفتمان شریعتی مانند سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، جامعه و انسان ایده¬آل موضوعیت و جایگاه خود را از دست داده¬است، ولی وی هنوز به عنوان یک تئوریسین انقلابی در ذهن بسیاري از نسل سومی¬های انقلاب ایران و جوانان کشورهای مختلف مطرح است. این مسأله نشان می¬دهد که اندیشه شریعتی همچنان در جامعه ایرانی تداوم داشته¬است که البته این امر دلایل گوناگونی دارد. شریعتی در زمانه¬ای که عقاید و اندیشه¬های خرافی و غیردینی در جامعه اسلامی در حال رواج بود، در کنار بزرگانی چون شهید مطهری، علامه طباطبایی و در امتداد راه مصلحان و اندیشمندانی چون سیدجمال¬الدین اسدآبادی و اقبال لاهوری در مسیر جلوگیری از انحرافات فکر دینی و نیز دفاع از اندیشه دینی گام برمی¬داشت. جایگاه شریعتی در فضای فکری ایران در عصر پیش از انقلاب بسیار مهم و برجسته بود. از یک منظر می-توان گفت که اگر فضای فکری و ادبی ایران در دهه 40 زیر تسلط جلال آل¬احمد بود، فضای دهه 50 بی شک به شریعتی تعلق داشت. آل¬احمد با شامه تیز خود، گرفتاری اجتماعی را که روشنفکران ایران با آن روبرو بودند، ادیبانه تشریح کرد، اما راه‌حلی پیش ننهاد. اما شریعتی خود را با مسائل نظری و راه تغییر دادن این وضع دشوار مشغول ساخت. گفتمان اصلی او بازگشت به خویشتن، دنباله گفتمان غربزدگی آل¬احمد بود. البته شریعتی بر آن شد تا از طریق بیان‌کردن تعریفی ملموس¬تر از روشنفکران و تعهد و شیوه عمل آنان، گامی فراتر از جلال بردارد. اندیشه شریعتی دارای اشکالات و انحرافات و التقاط نیز بود، از‌این‌رو بر اهل فن لازم است که به جای تجلیل به تحلیل تفصیلی و علمی اندیشه و منظومه شریعتی بپردازند و بازنگری دیگری در این باب داشته¬باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 20:50  توسط م.ر.ن | 
.
30 بهمن سالروز تولدمه. تولدم مبارک

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 9:25  توسط م.ر.ن | 
.
شریعتی در یک حوزه و یا چند حوزه و یا ایران و حتی در کشورهای شرقی مطرح نیست بلکه در یک اشل کلی جهان مطرح است و کسی که می خواهد درباره شریعتی سخن بگویدباید با تفکرات متفکران و  اندیشمندان مطرح جهان آشنا و آگاهی کافی داشته باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 9:24  توسط م.ر.ن | 
.

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست

فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:32  توسط م.ر.ن | 
.
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت (دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:24  توسط م.ر.ن | 
.
-"خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:22  توسط م.ر.ن | 
.
با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تسلیم فرود نیاورم.(دکتر شریعتی)
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:21  توسط م.ر.ن | 
.
زنده باد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:19  توسط م.ر.ن | 
.

کسی که نفهمید در حج چه می کند و از مکه فقط سوقات آورده است چمدانش پر است و خودش خالی؛ و به دیدار کعبه رفتن را افتخاری در جهت اضافه کردن عکسی به کلکسیون دیدنی هایش.

ای جماعت، حج سفر نیست، که سفر را نهایت است. حج راه است: (خدا به آدمی از شاهرگ گردنش به او نزدیک تر است اما راه انسان تا خدا، به فاصله ابدیت است.)

قبله ی حج، کعبه نیست، که حج آهنگ مطلق و قصد مطلق کردن است. در کعبه باید به بلندترین قله بندگی برسی و خود را آزاد کنی و سپس سوی عرفات بروی و لباس احرام بر تن کنی و جهت را دنبال کنی.

هبوط انسان از کعبه به عرفات

انسان تنها آفریده ی خداست که در مقابل اراده او، اراده ای دارد.

 و این یعنی انتخاب، مسئولیت، خودآگاهی و اینجا آغاز هبوط، آغاز عطش و رنج است

عرفات را از ظهر روز نهم برای رسیدن به علم و روشنی آغاز می کنی و با غروب خورشید در مشعر وقوف می کنی تا به شعور و هوشیاری برسی که خداوند در پایان راه منتظر توست.

در عرفات به شناخت می رسی و از خوب و بد آگاهی پیدا می کنی ولی در مشعر باید خوب و بد را انتخاب کنی.

(آنچه که یکی را پاک و دیگری را پلید می کند شناخت نیست، شعور است )

عرفات (آگاهی) در روز بود تا تو بهتر ببینی و مشعر (خودآگاهی) در شب است تا تو در درون خود ، بهتر بفهمی.

علم عرفات را هر کسی که بخواهد می تواند بیاموزد اما علم مشعر نوری است که خداوند در دل آنکه بخواهد می افکند.

در دل آنان که در راه خدا تلاش و مبارزه می کنند.

(در احرام، خود و منیتت را کندی، در میقات خود را به جمع افکندی، در طواف خود را به گرداب سپردی، در سعی خود را پیداکردی. در عرفات، خود را به دجله دادی، و اکنون در مشعر بازش گیر)

در مشعر و تاریکی شب باید سلاح جمع کنی و برای صبح نبرد،  جمرات جمع کنی تا در منی خود را آماده حمله کنی.

             در منی هفتاد گلوله بر مقتل دشمن می زنی:

روز اول یک حمله با هفت گلوله، روز دوم و سوم هر روز سه حمله و هر حمله هفت گلوله و روز چهارم را مختاری، می توانی از منی بروی و می توانی بمانی.

منی

آرزو، آرمان، ایده آل و ...   مقید، تمنا، عشق

                                                               منی سرزمین خدا و ابلیس

امروز دهم ذی الحجه

سپاه سپید توحید، به راه افتاده است، شب را به جمع آوری سلاح پرداخته و به  گفتگوی با خدا در انتظار صبح نبرد.

حالا فرمان حمله صادر می شود با قدم های کوتاه و سریع به سوی منی هجوم می بری اما قبل از آن باید منتظر فرمان طلوع خورشید باشی؛ این طلوع است که مرز بین مشعر و منی را مشخص می کند.

لحظاتی فراموش نشدنی و ادامه دار؛ امروز بزرگترین پایگاه ابلیس بر روی زمین در هم می شکند.

اما تو عید را قبل از آغاز نبرد می گیری پیش از رسیدن به صحنه: یعنی پیروزی را هنگامی بدست آورده ای که تصمیم گرفته ای و این حج خود اسلام است اسلامی که نه با کلمه، که با حرکت بیان می شود.

و حالا سه پایگاه پشت سر هم در طول یک خط مستقیم به مانند سه ستون، سه بت در برابر تو ایستاده اند.

برای زدن بتها عجله نکن، از اولی و دومی بگذر به سومی رسیدی با اولین حمله کار را تمام کن. هفت سنگ را به سر و صورت بت سوم بزن. آخری را که زدی، اولی و دومی هم از بین می روند و حالا اعلام فتح کن و جشن پیروزی بگیر.

تو بر منی چیره ای، فاتح ابلیسی، به درجه ای رسیدی که می توانی اسماعیلت را قربانی کنی!

اسماعیل تو:

دلبستگی هایت است آنچه که تو را از مسئولیت جدا می کند، ایمانت را ضعیف و عشقت را کور و تو را به توجیه و تاویل های مصلحت جویانه می کشاند (که متاسفانه در جامعه ی به نام دینی ما، دارد رواج وافری پیدا می کند)

و اسماعیلت همان چیزی است که تو را از بلندی فرود می آورد و برای از دست ندادنش همه ی دستاوردهای ابراهیم وارت را در اوج قهرمانی و بی شکستی از دست می دهی(مبارزه با بت پرستی، خرافات و ...)

اکنون در پرتگاه پرستش ابلیس به جای خدا قرار داری که اینک به روشنی، ابلیس در جبهه منی رو در روی الله ایستاده است و تو باید میان خدا و اسماعیل هایت یکی را انتخاب کنی

                                         (تنها انتخاب و آماده ی اجرا کردن انتخاب)

در نهایت تصمیم می گیری و تردید را رها می کنی و انتخاب می کنی، آماده ی عمل می شوی و اسماعیلت را با دست های خودت ذبح می کنی، فرزند دلبندت را، میوه ی دلت را، ثمره ی عمرت را و ... همچون یک گوسفند قربانی می کنی. به خاک می نشانیش و دست و پایش را زیر دست و پایت می فشاری تا دست و پا نزند و موی سرش را به چنگ بگیر و سرش را محکم بگیر و صورتش را بر طرفی دیگر بر گردان تا نگاهش تو را به رحم نیاورد و حالا شاهرگش را قطع کن، در زیر پایت نگهش دار تا احساس کنی که دیگر نمی تپد .

                                                    (ای تسلیم حق، ای بنده ی خداوند)

اما چاقوی را که تیز کرده ای نمی برد و ناگهان گوسفندی را در برابر دیدگانت به همراه یک پیام می بینی و می شنوی!

   (ای ابراهیم! ای بنده ی خداوند! خداوند از ذبح اسماعیل گذشته است و این گوسفند را فرستاده است)

که خدای ابراهیم همچون خدایان دیگر به رسم سنتهای قبل ، تشنه خون نیست. این بندگان خدایند که گرسنه اند، گرسنه گوشت!

 و خداوند از همان ابتدا نمی خواست که اسماعیل ذبح شود می خواست ابراهیم ذبح کننده اسماعیل شود.

و سپس تو در منی همچون ابراهیم، ابلیس را در سه چهره اش رمی کن.

   و پایگاه قابیلی ها را ، بندگان شیطان را، در هم بشکن و نابود کن

(از آدم دو پسر باز ماند؛ هابیل دام دار و قابیل ملاک، قابیل، هابیل را کشت و وارث آدم شد و به ناحق بنی آدم حاکم برتاریخ، بنی قابیلیند:

جامعه رشد کرد و نهادها و نظامها پیچیده شد و تقسیم بندی و تخصص و طبقات پیش آمد و قابیل در سه چهره نمودار شد و بر سه پایگاه جداگانه تکیه زد؛ سه قدرت زور، زر و زهد را پدید آورد : استبداد، استثمار و استحمار پا گرفت)

و من بت آخری را هدف گرفتم بت آخری همان استحمار بود(نفاق، شرک، جهل و ...) که همان ابلیس وسوسه گر که در درون سینه ها می رود همین وسوسه گر خناس...

   روحانی نمای دین فروش، دانشمند علم فروش و روشنفکر خائن

و تو با تشخیص خودت سومین بت ابلیس راهدف می گیری و نابود می کنی.

و حالا تو  به مقام ابراهیم رسیده ای و اکنون مسجود تمام فرشتگان، به درجه انسان بودن، بنده خدا بودن رسیدی؛ و حالا تو حق نداری تا دو روز از منی خارج شوی  تا در جمع مردم به تفکر و مباحثه بپردازی در جمعی که فقط خود مردم هستند و نه نماینده ها، نه منتخبین، نه افراد خاص، فقط مردم، که هیچ کس حق ندارد قیم مردم باشد  که اگر این نباشد حج تو قبول نیست که با یک نام به سرزمینت برگردی.

سپس تو در روز دوم و سوم هم بعد از فتح منی به هر سه بت یورش می بری تا از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان غافل نباشی (که انقلاب های پس از پیروزی همواره در خطر انهدام هستند) و دهم ذی حجه عید قربان است نه عید فتح،

                                  که جنگ با ابلیس صد چهره تا ابد ادامه دارد.

و در پایان :

 در منی سه روز وقوف می کنی، و بعد از حج همیشه در حال وقوف و تامل، به آنچه انجام داده ای، باش. به هیچ سخنی گوش مده که در این تاریخ سرا پا نفاق، تنها، فرزندان قابیل حق سخن گفتن داشته اند.

 حتی سخن گفتن از حق و دین!

حتی سخن گفتن از هابیل شهید و بازماندگان هابیل!

                                         (تنها به سخن قرآن گوش فرا ده)

 نه آنها که به نام او سخن می گویند که قابیلی ها، مفسر هم شده اند!

که قرآن تنها سندی است که از دستبرد اینان مصون مانده است. از او بشنو تا سرگذشت انسان را برایت حکایت کند و معنای رسالت را برایت تفسیر کند و به سخن خدا گوش کن تا خود بگویدت که پیامبران را به چه کاری مامور کرده است و چرا به سراغ ما فرستاده اند. و با یاری جستن از قرآن،  شیطان و یاران شیطان را شکست ده؛ آری همان طاغوت های تثلیث! (استکبار، استثمار و استحمار)

و تو ای انسان توحیدی،

 ای که خونبهای هابیل را بر گردان داری!

ای وارث آدم! مردم!

ای مظهر توانایی، آزادی و آگاهی!

از خطر سه طاغوت استضعافگرِ شرک به خدا پناه ببر، به خدای توحید.

(قل اعوذ برب الناس ملک الناس اله الناس)

از خطر قابیل، و از خطر بازگشت سه طاغوت قابیلی.

    

                                                      برگرفته از کتاب حج دکتر علی شریعتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:16  توسط م.ر.ن | 
.
حج واقعی

نظر خود را درباره تصویر حج واقعی که توسط دکتر شریعتی ترسیم گشت را بیان کنید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 19:3  توسط م.ر.ن | 
.
اکنون هنگام در رسیده است،لحظه ی دیدار است.ذی حجه است،ماه حج،ماه حرمت،شمشیرها آرام گرفته اند و شیهه ی اسبان جنگی و نعره جنگجویان و قداره بندان در صحرا خاموش شده است.جنگیدن،کینه ورزی و ترس،زمین را،مهلت صلح،پرستش و امنیت داده اند،خلق با خدا وعده ی دیدار دارند،باید در موسم رفت،به سراغ خدا نیز باید با خلق رفت.
صدای ابراهیم را بر پشت زمین نمی شنوی؟(( و اذن فی الناس بالحج!یاتوک رجالا و علی کل ضامر یاتین من کل فج عمیق))
موسم است.هنگام در رسیده است.به میعاد برو،به میقات!ای بازخوانده ی خداوند لحظه ی دیدار است!موسم است،میقات است.
ای لجن با خدا دیدار کن!
ای که زندگی، جامعه، تاریخ، تو را ((گرگ)) کرده است یا ((روباه)) یا ((موش)) و یا ((میش)).
موسم است،حج کن!به میقات رو،با دوست انسان،آنکه تورا انسان آفرید وعده ی دیدار داری.
از قصرهای قدرت،گنجینه های ثروت و معبدهای ضرار و ذلت و از این گله ی اغنامی که چوپانش گرگ است،بگریز.نیت فرار کن.خانه ی خدا را،خانه ی مردم را، حج کن.
گزیده هایی از کتاب:تحلیلی از مناسک حج
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:58  توسط م.ر.ن | 
.

این مقاله گذری است بر مسئله‌ای به نام قربانی انسان.


مسئله‌ای که صحبت هر روز نیست. مسئله‌ای که بسیاری نه قادر به تصور آنند، نه قادر به درک آن و نه قادر به قبول وجود و ابعاد آن. اما متاسفانه این یک واقعیت است. واقعیتی تاریخی که تا به امروز ادامه دارد. واقعیتی که به نظر می‌رسد نه تنها از شدت آن کاسته نشده، بلکه سیر صعودی عظیمی به خود گرفته و در دنیای مدرن در مقیاس‏هایی بسیار بزرگتر انجام می‌شود.



طبق گزارش رسمی اف.بی.آی در سال 2000، 876213 شخص در آمریکا "مفقود" شدند. 750000 نفر ایشان کودک بودند.

در عین حال، امروزه از مقدار گزارش و بحث درباره این سرطان کاسته شده، و این عمیقا به دلیل سیطره هر چه بیشتر عوامل پشت این اعمال شیطانی، بر وسایل ارتباطی است. آسانترین راه کنترل ذهن، کنترل ورودیها است. اگر کسی موفق به کنترل عمده ورودی‌های اطلاعاتی یک شخص شود، عمده خروجی‌های اطلاعاتی وی، یعنی ذهن، تفکر و مرزهای تحلیل وی را در دست گرفته.

حقیقت این است که فرقه‌های رازآلود و مناسک پر رمز و رازشان هنوز وجود دارند، به قدرتمندی گذشته باستانی‌شان. در دنیایی که عوام و آنها که آقایان آنها را بنا به تفکر کمّی خود "توده" می‌نامند، همگی با شیفتگی و با سرعت به سوی سراشیبی‌ای به نام "تمدن مدرن" پیش می‌روند، در دنیایی که توده‌ها تشویق می‌شوند به مادی‌بینی همه چیز، بریدن از یکدیگر، ذوب شدن در فردگرایی، خودبینی و سود شخصی، بریدن از دین و خداوند خیرالحافظین، مسخره کردن باستانیان و "خرافات"شان و بی‌معنی دیدن هر چه آقایان برچسب خرافات و افسانه و اسطوره به آن بزنند، در همین عصر، رهبران دنیا، قدرتمندترین و ثروتمندترین اشخاص دنیای به اصطلاح مدرن ما، تا خرخره در مناسک عجیب و غریب رازآلود و آنچه می توان "خرافات" نامید، غوطه‌ورند. چه توضیحی دارید برای مراسم‏های سحر و جادویی که آقای جک پارسونز مخترع سوخت جامد موشک و یکی از مهم‏ترین پایه‌گذاران ناسا، هر شب در خانه‏اش به همراهی دانشمندان پروژه منهتن برپا می‌کرد؟ چه توضیحی دارید برای احضار خدای باستانی "اسطوره‌ای" نیم‌بز نیم‌انسان "پن" که آقای پارسونز می‌گفت قبل از هر آزمایش موشک با جادو احضار می‌کند؟ چه توضیحی دارید برای حضور حضرت آقایی که پلوتونیوم را به دنیا هدیه داد در بوهمین گروو و مناسک غریب مهمترین سردمداران دنیا که هر تابستان در آنجا به دور مجسمه عظیم سنگی یک جغد می‌رقصند و کارها می‌کنند. جغدی که از بین این همه نام، او را همان "مولوخ"‌ای می‌نامند که در دوران "باستان" مردم کودکانشان را به او قربانی می‌کردند.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 22:44  توسط م.ر.ن | 
.
دنیا بازیچه یهود.

منتظر بمانید و این سلسله را دنبال کنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 20:28  توسط م.ر.ن | 
.
دکتر شریعتی : انتظار یعنی اعتراض

م.ر.ن:اعتراض یعنی افشای توطئه صهیونیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 20:21  توسط م.ر.ن | 
.
چرخش‌ها در جمهوري اسلامي نسبت به شريعتي!
رسول جعفريان
منبع: بازتاب

 انتشارات کوير که در نشر آثار اصلاح‌طلبان پيشگام بوده و هست، کتابي با نام «دين انديشان متجدد» يا روشنفکري ديني از شريعتي تا ملکيان در بيش از 360 صفحه منتشر کرده است. به رغم آن که نقد شريعتي در آثار روشنفکران ديني دهه هفتاد و هشتاد بي‌سابقه نيست، اما اين اثر در نقد وي و حتي فراتر از آن «در ناچيز شمردن شريعتي»، گوي سبقت را از ديگران ربوده است.
شايد آوردن يک مقدمه درباره سير کوتاه نقد شريعتي پس از انقلاب سودمند باشد.در سال‌‌هاي پس از انقلاب، موضعگيري در قبال دکتر شريعتي متفاوت بوده است. نسل انقلاب مدافع بود و به همين دليل، بزرگترين خيابان در تهران به نام شريعتي نامگذاري شد. آن روز‌‌ها شريعتي به قدري محبوب بود که وقتي گروه فرقان به خاطر گل روي دکتر، مرحوم شيخ قاسم اسلامي را که عمري براي تبليغ و ترويج دين زحمت کشيده بود ترور کردند، هيچ يادي از او نشد و تاکنون نيز از سابقه مبارزاتي او کسي سخن نمي‌گويد!به تدريج که بحث سوءاستفاده از نام شريعتي توسط برخي از گروه‌‌هاي تندرو و چپ مانند فرقان و غيره مطرح شد و به ويژه با شهادت استاد مطهري که آن هم به دست فرقان انجام شد، در اين سوي و به تدريج انتقاداتي نسبت به شريعتي مطرح شد.
يکي از نخستين آثاري که در قم ضد شريعتي چاپ شد، کتاب آقاي ابوالحسني با نام «شهيد مطهري، افشاگر توطئه تاويل ظاهر ديانت به باطن الحاد و ماديت» بود که در نسخه‌‌هاي بي‌شماري در قم به چاپ رسيده و توزيع شد.جناح خاصي از جريان چپ از سال 67 به بعد با رويکرد تقويت بنياد‌‌هاي فکري رشنفکري ديني فعال شد و در آغاز همچنان مدافع شريعتي بود؛ درست مانند آنچه پيش از آن در دوران نخست وزيري دولت ميرحسين موسوي جريان داشت. در آن سال‌‌ها در اداره ارشاد و با حمايت آقايان خاتمي و ابطحي و موسوي لاري و ديگران، کتاب‌‌هاي زيادي از دکتر به زبان‌هاي عربي و ترکي استانبولي ترجمه شد.
اما در يک مقطع خاص که مرکز اسناد انقلاب اسلامي فعال شد، رياست آن که خود سابقا مدافع شريعتي بود، با مرور بر پرونده شريعتي و ديدن نامه چهل صفحه‌اي معروف، يکباره عليه شريعتي شده و آن نامه را همراه با اطلاعات ديگر در مجلد سوم کتاب نهضت امام خميني آورد و در نقد شريعتي تا به آنجا پيش رفت که وي را به عنوان عامل ساواک معرفي کرد. اين کتاب چندين بار از سوي وابستگان به جريان روشنفکري ديني مورد نقد قرار گرفت، اما صرف‌نظر از آن، اصل کار ايشان تأثير خاصي در افکار عمومي نداشت و کسي آن را باور نكرد. دليل آن هم اين بود که آن مطالب با تجربه تاريخي که انقلابيون راست هم داشتند سازگار نبود. حتي در هنگام نشر آن جناح انقلابي راست در کيهان، مدافع شريعتي و نقاد بخش‌هاي مربوط به شريعتي، از کتاب نهضت امام خميني بود.
به تدريج در جريان روشنفکري شبه ديني و روشنفکري ديني که از کيان آغاز شده بود، نقادي شريعتي آغاز شد. در اين زمينه براي مثال، مي‌توان به کتاب بيژن عبدالکريمي اشاره کرد که به نقد انديشه سياسي شريعتي پرداخت و او را به خاطر حمايتش از امامت، مدافع استبداد معرفي کرد. آن کتاب البته از نگاه ديني نبود. شايد نخستين کسي که به طور جدي از اين جريان در مسير نقد دکتر وارد شد، دکتر سروش بود که به تدريج در عين حفظ حرمت شريعتي به نقد جدي افکار او پرداخت و در اين باره در مقاطع گوناگون گفت و نوشت.
سير روشنفکري ديني در ايران، به ويژه از زماني که موضوع اصلي بحث دين، ارتباط آن با دمکراسي شد، به سمت نقد شريعتي پيش رفت، چون دکتر آشکارا طرفدار دمکراسي نبود، بلکه بار‌‌ها آن را نقد کرده بود.
همين زمان جناح راست که برخي از آرمان‌‌هاي خود را در افکار شريعتي مي‌ديد و قدري هم به خاطر مقابله با چپ و همين طور حسي که بخشي از جريان انقلابي راست از قديم نسبت به شريعتي داشتند، به تدريج به دفاع از شريعتي پرداخت. شاهد آن اين بود که گهگاه در سيما بخش‌‌هايي از سخنراني‌هاي وي پخش مي‌شد، که تقريبا به جز سال‌‌هاي اول انقلاب کم سابقه بود. اين وضعيت اکنون هم ادامه دارد.
اما آنچه اکنون رخ داده، اين است که جريان روشنفکري ديني به طور جدي به نقد دکتر پرداخته است. اين جريان تقريبا هيچ نقطه مشترکي با شريعتي ندارد و انديشه‌هاي او را در هيچ زمينه‌اي برنمي‌تابد. نه تفکر انقلابي او را مي‌پذيرد و نه روش احساسي او را مطلوب مي‌داند و نه نگاه اجتماعي و سياسي او را به دين درست مي‌داند و خيلي مطالب ديگر که جاي بيان آن‌‌ها در اينجا نيست.
در اين شرايط است که چاپ کتاب آقاي محمد منصور ‌هاشمي از سوي يک ناشر اصلاح‌طلب، توجيه مي‌شود. اين ناشر که نام نشر خود يعني «کوير» را هم مديون شريعتي است، در مقدمه انتشار اين آثار را پايبندي به ميثاقي مي‌داند كه پايه‌هاي آن را آزادانديشي تشکيل مي‌دهد.کتاب در اصل در چند فصل پيرامون شريعتي، سروش، مجتهد شبستري و ملکيان و مرور بر افکار آن‌‌ها و در نهايت بندي در نتيجه‌گيري است. يک ضميمه با عنوان علي شريعتي و احمد فرديد و سه پيوست شامل بحث‌هاي خود وي درباره ايمان در تلاقي چند عالم، قرائت‌پذيري دين و روشنفکري ديني معلل يا مدلل آمده است.بخش مهم و مفصل آن مربوط به شريعتي است. نويسنده در اين بخش، نقد مفصل و تندي صورت داده و به طرز بي‌سابقه‌اي افکار و انديشه‌هاي او را بي‌پايه، سست، غير مستدل، متناقض، شتابزده و دفاع ناپذير وصف کرده است.
برخي از عبارات انتخابي در نقد دکتر بدين شرح است:
اگر اغراق شريعتي را درباره «هر رشته‌اي» ناديده بگيريم ....(61)
عمده‌ترين مشکل شريعتي را شايد بتوان در «خود معلم بيني» شديد او دانست (81)
حقيقت آن است که در مجموعه آثارشريعتي آن قدر سخنان قابل نقد جزيي و کلي از ابعاد و زواياي گوناگون هست که تنظيم و تبويب آنها ساده و پرهيز از پراکنده‌گويي چندان سهل نيست (83)
بي‌دقتي در استفاده از تعابير از جمله وجوه قابل نقد آثار شريعتي است (83)
او گاهي به تعابير معنا‌‌هايي مي‌دهد که کاملا دلبخواهي است (86)
مشکل ديگر آثار شريعتي شعار است (85)
(پس از نقل عبارتي از شريعتي): با کمي دقت روشن مي‌شود که اين عبارت ظاهرا زيباي معنوي، کاملا ماترياليستي است (85)
وقتي مي‌خواهد کسي را بالا ببرد و ارج بگذارد، او را چنان بالا مي‌برد که براي ديدنش کلاه از سر آدمي مي‌افتد (87)
شريعتي گاهي جملات ظاهرا با شکوه و پر بصيرتي مي‌گويد که با کمي حوصله و تأمل معلوم مي‌شود که متضمن هيچ بصيرتي نيست (88).
شريعتي گاهي در بيان مطالب آن قدر هيجان زده است که از اصل مطلب دور مي‌شود. وقتي هم خودش متوجه مي‌شود با بياني ذوقي مطلب را جمع مي‌کند (90)
بيان شريعتي هنري و ذوقي است ... او در بيان مطلب به نوعي قصه نويسي متوسل مي‌شود (90)
شريعتي وقتي امکان سخنراني ندارد و به نوشتن روي مي‌آورد، از پس انجام يک تأليف منظم هم بر نمي‌آيد و صرفا قطعاتي پراکنده مي‌نويسد (91)
شتابزدگي شريعتي در بحث و اين که او جز مطلوب خويش به هيچ امر ديگري توجه ندارد، باعث غفلت از ابعادي مهم مي‌شود (92)
همچنان است وقتي از محروميت پيغمبران در تاريخ سخن مي‌گويد و سليمان را فراموش مي‌کند (94)
او حتي در مواجهه با قرآن همچنين غفلت‌‌ها يا تغافل‌هايي دارد ... (94)
همين دست شتابزدگي‌‌ها و فراموش‌کاري‌‌هاست که سبب مي‌شود وقتي او ....(95)
شريعتي در آثارش ادعا‌‌هايي دارد مشکوک يا حتي به کلي غلط. منظور اشتبا‌‌هاتي نيست که شايد بتوان آن‌‌ها را از مقوله سهو دانست (95)
وقتي کم‌اطلاعي از قبيل آنچه ذکر شد، با ذوق‌زدگي نظريه‌پردازي جمع شود، حاصلش عباراتي مي‌شود مانند اين ... (97).
کم‌دانشي شريعتي حتما با نگرش او به دانش پيوند دارد؛ نگرشي که اوجش جانبداري از ابوذر است در برابر ديگراني چون ابوعلي سينا و حتي سلمان فارسي (97)
شريعتي نقاد فکر و علم است به نفع عملي که معلوم نيست چيست و به کجا قرار است برسد و چگونه به اهدافش خواهد رسيد (98)
اين دعوي، دعوي کهنه مردودي است که در آثار شريعتي، صرفا به کار درست کردن شعار‌‌هاي هندسي‌تر و خوش‌ساخت‌تر مي‌آيد تا کار فکري و عملي ( 99)
به رغم علم‌ستيزي شريعتي به صورت سطحي علم‌گرا و علم زده است تا جايي که گاه قرآن را هم به همين صورت سطحي و پوزيتيويستي مي‌فهمد و توضيح مي‌دهد (100)
شريعتي صرفا در رويارويي با علوم جديد بي‌مبالات نيست، بلکه حتي در قرآن شناسي و استناد به اين کتاب که در نظرش بيشترين اهميت را دارد، بي پروا و بي‌دقت است (100)
وقتي به اين سادگي مي‌توان هر آنچه دلخواه است به قرآن نسبت داد، ديگر چرا بايد در قياس جامعه‌شناسي با روانشناسي توقع سخنان جدي داشت (100)
اشاره‌اش هم به منطق قديم و کلاسيک بيشتر رندي است، چون قاعدتا او چيزي از منطق جديد هم نمي‌دانسته است (101).
درس گفتار تاريخ تکامل فلسفه، نشان دهنده اين است که او با فلسفه حتي آشنايي مقدماتي درستي هم نداشته و نمي‌توانسته است نام متفکران و فيلسوفان مهم غرب را به توالي تاريخي بيارود (101)
با اين روش‌شناسي، چنان که مشاهده مي‌شود، نه تنها علم‌ستيز که عقل‌ستيز هم هست (103)
بنا بر همين مباني سست است که او کار علمي را در تعارض با وظيفه اجتماعي مي‌بيند (103)
او توطئه‌انگار و دشمن‌بين است و تصور مي‌کند غرب استعمارگر عزت و سيادت و استقلال ملل مسلمان جهان را از چنگشان ربوده است (104)
او در نظريه‌پردازي اصولا جدي نيست (111)
او از طرفي براي جامعه به كمك سوسياليسم رفاه اجتماعي را آرزو مي‌کند و از سوي ديگر در نقد سرمايه‌داري بر آن است که رفاه پوچي مي‌آورد (111).
اينجاست که انديشه‌هاي مرحوم شريعتي، ابعاد بالقوه خطرناک خود را آشکار مي‌کند و به اين مي‌انجامد که براي ساختن بهشت بر زمين، دنيا را به جهنم بدل کند (113).
پايبندي ناشر را به آزادانديشي منکر نمي‌شوم، به ويژه به اين معنا که آزادانديشي براي جماعت روشنفكر، توجيه‌گر چرخش‌هاي يک صد و هشتاد درجه‌اي است، اما به نظر مي‌رسد برخي از عبارات کتاب، دست‌کم اندکي خارج از نزاکت اخلاقي باشد، صرف نظر از آن که نقد‌‌ها درست باشند يا خير و اين کار در شأن کار نشر نيست، چه رسد به ناشر اصلاح‌طلبي چون آقاي مظفر، به ويژه که ايشان در مقدمه کتاب از مؤلف به عنوان فردي فاضل، انديشمند و نکته‌سنج ياد کرده است.
نويسنده اين نوشتار، هيچ نظري درباره کليت انتشار اين کتاب ندارد و خود فصلي را در کتاب جريان‌‌ها و سازمان‌هاي مذهبي در دوره پهلوي به مرحوم دکتر شريعتي اختصاص داده و طبيعي است که برخي از انتقاد‌‌ها را درست بداند. جالب آن که برخي از اين مطالب، همان‌هايي بود که سه دهه پيش، امثال آقاي مصباح و مطهري اظهار مي‌کردند.

البته جای آقای (با عذرخواهی از همه آقایان جهان)گنجی خالی؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:11  توسط م.ر.ن | 
.
حسين سخنور
شريعتي تمامي ندارد. گستره تفکرات و آثارش بسياري از حوزه ها و رشته ها را دربر گرفته است، هم هنرمندان اعم از کارگردان، بازيگر، گرافيست و خواننده از او بهره ها بردند و هم استادان و پژوهشگران، چه جامعه شناس و چه حوزوي، حظي از او کسب کردند، جالب آنکه دنياي ورزش هم از دامنه تاثيرگذاري شريعتي امان نيافته است. از اين روست که نمي توان متوجه شد گستره شريعتي از کجا تا به کجاست، اما گفت وگوهاي ذيل کمکي است تا برخي از افق هاي اين تفکر روشن و مشخص شود که هر کدام با چه ظني يار شريعتي بودند. هر خاطره و مطلبي از شريعتي وجهي از وجوه او را تبيين مي کند و قطعه يي از پازل شريعتي است که البته معلوم نيست وقتي در کنار هم قرار مي گيرند، در نهايت شريعتي را مي سازد يا خير؟
---
رضا کيانيان (بازيگر)؛ سهراب انقلابي تر بود

سابقه آشنايي من با مرحوم شريعتي به دوران دبيرستان در مشهد بازمي گردد. آن زمان که عضو گروه تئاتر پارت بودم. مسوول اين گروه برادر بزرگ تر من داوود کيانيان (پژوهشگر و نمايشنامه نويس کودکان) بود و براي هر نمايش از دکتر شريعتي دعوت مي کردند و ايشان نيز حضور مي يافتند و نمايش هاي گروه را مورد بررسي قرار مي دادند. حضور قابل توجه دکتر شريعتي در جلسات نقد و بررسي نمايش ها براي اکثر دست اندرکاران گروه موجب دلگرمي بود، چرا که بنا به سنت گروه، بعد از سي شب اجرا، افراد مختلفي که نمايش را ديده بودند در جلسه نقد و بررسي شرکت و نظرات خود را در آن برنامه مطرح مي کردند تا در برنامه ها و اجراهاي بعدي آن نظرات لحاظ شوند. من براي اولين بار با دکتر شريعتي در اين جلسات آشنا شدم و دوستش داشتم. بسيار دوست داشتني بود. بعد از آنکه به تهران آمدم، اين ارتباط ادامه يافت و در اکثر کلاس ها و جلسات حسينيه ارشاد هم شرکت مي کردم. در اين مقطع من با تغيير رشته به دانشگاه هنرهاي زيبا آمده بودم و در کلاس ها و کارگاه هاي نقاشي حسينيه ارشاد به عنوان مربي شرکت مي کردم. خاطرم هست يک بار دکتر شريعتي به اين کارگاه ها که در زيرزمين حسينيه بود، آمد و نقاشي بچه ها را نيز تماشا کرد که به من گفت به بچه ها بگو از رنگ سرخ در نقاشي ها استفاده کنند. ما نيز متاثر از شرايط انقلابي آن زمان دست به سرخ کردن مان خوب بود.
يکي ديگر از فعاليت هاي من در حسينيه ارشاد مربوط به تئاترهاي آنجا بود. در تئاتر سربداران به کارگرداني آقاي محمدعلي نجفي نيز حضور داشتم و پوستر اين نمايش را من طراحي کردم. در اين نوع برنامه ها با آقايان سيدمحمد بهشتي و ميرحسين موسوي نيز ارتباط داشتم. از آخرين ملاقات هاي من با دکتر شريعتي، در زندان کميته مشترک بود که به جهت يک سلام و احوالپرسي کوتاه هم کتک مفصلي خورديم.
اما امروز مدت ها از آن دوران مي گذرد و مي توان با احاطه بيشتري به آثار و آراي شريعتي نگريست. در مجموع او بيشتر از آنکه يک جامعه شناس و تحليلگر مسائل ديني باشد، يک شاعر بود و جادويي در کلامش وجود داشت که مخاطبان را سحر مي کرد. اين وجه شاعرانه شريعتي در آثار مکتوب او نيز مشهود است و بنا به مقتضيات اين نوع تفکرات و شرايط آن زمان مي توان به غلبه تفکر تخريبي اشاره کرد که در همه انقلابيون آن زمان مشترک بود. تقريباً تمام آنان بدون آنکه حرف جديدي ارائه دهند همه چيز را نابود مي کردند، بدون آنکه بگويند چه مي خواهند جايگزين آن کنند. اين نقص بزرگ انديشه هاي انقلابي است که بدون برنامه فقط نکات آرماني و ايده آل ها را مطرح مي کرد. معمولاً انقلابيون تنها براي خراب کردن برنامه دارند و براي ساختن فقط آرمان دارند ولي به هر حال از انديشه هاي او در دوران جواني و ايام دانشجويي ام بهره بردم، بدون آنکه رابطه مريد و مرادي با ايشان داشته باشم. خوشبختانه ايشان نيز اين نوع روابط را نمي پسنديدند و با شاگردان خود بي هيچ تکلفي به بحث و گفت وگو مي نشستند.
فکر مي کنم با تفکرات شاعرانه و زيباپسندانه يي که ايشان داشتند اگر تا امروز زنده بودند منتقد انديشه هاي آن زمان شان مي شدند. انقلابي بودن در آن زمان يک رسم بود، يعني سنت روشنفکري آن زمان بود. انقلابي در آن زمان به نظر من سهراب سپهري بود که تسليم سنت ها و جو روشنفکري نشد و حرف خودش را زد و کار خودش را کرد و خلاف جريان رود شنا کرد.
عمادالدين افروغ (جامعه شناس)؛ سکوي پرتاب براي رسيدن به مطهري
سابقه آشنايي من با آثار شريعتي به دوران دانشجويي در خارج از کشور بازمي گردد. غالب جلسات انجمن هاي اسلامي با آثار و سخنراني هاي مرحوم شريعتي برگزار مي شد. همان دوران با اکثر کتاب هاي ايشان آشنا شدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم. من چون آن زمان دانشجوي جامعه شناسي بودم زودتر از ساير دوستان متوجه مضامين مارکسيستي آثار دکتر شريعتي مي شدم. همين مضامين باعث شد من چندان جذب آثار ايشان نشوم ولي آثار ديگر دکتر شريعتي که وجه عرفاني داشت نظر مرا به خود جلب کرد؛ البته منظورم نفي وجه حماسي تفکرات ايشان نيست ولي با آثاري همچون فاطمه فاطمه است، حج يا مجموعه نيايش هاي دکتر شريعتي بيش از ساير آثار، توانستم ارتباط برقرار کنم و به همين دليل نيز همواره از اين نوع تفکرات مرحوم شريعتي در برابر منتقدان دفاع مي کردم به عنوان مثال يک دوران در مورد ايدئولوژي در آثار شريعتي بحث هايي از سوي برخي روشنفکران در گرفت و من نيز مقاله يي با محوريت نقد اين مباحث تنظيم و همان زمان نيز منتشر کردم. بيشترين تاثير آثار مرحوم شريعتي مربوط است به دوران دانشجويي ام، زيرا پس از آن متوجه شدم بايد مباحث را با عمق بيشتري پيگيري کنم و اينجا بود که متوجه آثار فلسفي مرحوم مطهري شدم. در واقع انديشه هاي شريعتي يک موتور محرکه بود ولي تمام نيازهاي فکري مرا تامين نکرد به همين دليل گام بعدي، انديشه هاي مطهري بود که گمشده فکري فلسفي من بود؛ خلاصه آنکه شريعتي سکوي پرتابي بود تا به انديشه هاي مطهري برسم.
مصطفي محدثي خراساني (شاعر)؛ بيدارگر روحيه پرسشگر ما
اگرچه به دليل ارتباط پدرم با روشنفکران مسلمان و شاعران انقلابي مطرح آن سال ها در خراسان يعني اواخر دهه 50 با نام و امواج فکري شريعتي آشنا بودم اما آشنايي جدي تر من همزمان بود با خبر کوچ آن بزرگمرد که در مشهد غوغايي به پا کرده بود. بعد از شهادت دکتر بود که نوشته ها و نوارهاي سخنراني او همه جا دست به دست مي گشت و عطش مطالعه نوشته ها و شنيدن صداي شورآفرين دکتر جان تشنگان راستي و حقيقت را مي گداخت. يادم هست آن روزها يعني سال 56 ذکر تمام نشست ها و محافل جوانان انديشه هاي بلند دکتر بود. دکتر بسياري از نسل تحصيلکرده را به گواهي کساني که آن سال ها پيگير مسائل سياسي و اجتماعي بودند با اسلام آشنا کرد يعني زبان پرشور و جذبه دکتر و سيماي تازه يي که از اسلام ارائه مي کرد، نسل جوان را عطشمند دانستن و تحقيق بيشتر پيرامون اسلام و خصوصاً مکتب تشيع مي کرد. به عبارتي دکتر انگيزه مي داد و راه مي انداخت و بعد خود جوانان پيگير مي شدند و براي رسيدن به ابهامات و دريافت پاسخ پرسش هايشان به آب و آتش مي زدند. مهم ترين تاثيري که مطالعه آثار دکتر در ما مي گذاشت بيدار شدن همين روحيه پرسشگري بود.
محمود استادمحمد (کارگردان تئاتر و نمايشنامه نويس)؛ اگر نابهنگام نرفته بود
يکي از ختميات آل احمد بود. در يک کانون مذهبي شايد هم ادبي. يک حياط قديمي، يک حوض بزرگ، دو، سه مرغ و خروس و يک عالمه دار و درخت. حياط کوچک نبود ولي با آن همه درخت کهن، آسمانش ديده نمي شد. کسي در شاه نشين آن عمارت سخنراني مي کرد. «اميد» در حياط، کنار يک تاقچه آجري ايستاده بود. تسبيح مي چرخاند و حرف مي زد ولي گاهي ريتم تسبيح اش مي شکست، صدايش تبديل به پچ پچ مي شد. که بود؟ آنکه با اميد خلوت کرده بود، آنکه چهره يي سرد و فلزي و رنگي مهتابي داشت، او که بود؟ آنکه چنين طولاني با «اميد»- بدون غير- به پچ پچ ايستاده بود؟ با خودم گفتم بايد آدم مهمي باشد. اسمش را پرسيدم. «دکتر شريعتي» بود. چندي بعد به وسيله عزيز هنرآموز با پرويز خرسند آشنا شدم. پرويز- به قول اهل مدرسه- خليفه حلقه درس «دکتر» بود. ديدار «دکتر» را از پرويز خرسند خواهش کردم. «دکتر» را در خانه نمايش، در حسينيه ارشاد، در خانه هنرآموز، در حلقه شاگردانش، همسنگرانش ديدم... و همه جا غريب بود، غريبه بود. بعدها بعد از مرگ دکتر، بعد از به مشروطه رسيدن همسنگران دکتر، بعد از نخست وزير شدن آن شاگرد، وزير و وکيل شدن ديگر شاگردان دکتر، فهميدم چرا هر جا که دکتر شريعتي را مي ديدم، بارزترين حس اش احساس غربت او بود. «مبارزه و مذهب» تقدير دکتر شريعتي بود. در حصا تقدير محتوم و موروثش چشم باز کرد، دست چپ و راستش را شناخت، در ناکجاي تعقل، با تقديرش جنگيد و سرانجام آفتاب عمرش- نابهنگام- از لب بام همان حصا پر کشيد. از ابتدا «دکتر» را در دو وجه مبارزه و مذهب ديديم و هرگز حاضر نشديم وجه غالب ذوق و ذهنيت او را به رسميت بشناسيم. هرگز حاضر نشديم پشت ديوار آن فلک الافلاک او را ملاقات کنيم. دل سرکش و پروانه هاي ذوق خوش پرواز «دکتر» در شرر هنر گداخته شده بود. به ادبيات ايران و جهان عشق مي ورزيد. با اساطير شرق و شعر کهن ايران زندگي مي کرد. بخش مهمي از شعر معاصر را ازبر داشت و هرگاه غنيمتي از فرصت و خلوت به دست مي آورد، مي خواند و مي گفت و سرمستي ها مي کرد. يک روز «نعمت ميرزاده»- همشهري و دوست دوران جواني «دکتر»- گفت؛ شريعتي بايد شاعر مي شد. گفتمش؛ شريعتي مي توانست نمايشنامه نويس شود. گاهي فکر مي کنم اگر «دکتر» در آن تاريخ، در آن حکومت، در آن روز و روزگار پا به حيات و هستي نگذاشته بود، اگر چرخه حياتش اندکي درنگ مي کرد، آيا امروز آسمان تقدير دکتر شريعتي همين رنگ بود؟ تقدير «دکتر» بي رحم بود، ولي مي توانست بي رحم تر هم بشود، اگر نابهنگام نرفته بود.
عبدالله مومني (فعال سياسي)؛ داستان شريعتي و نسلي که با سروش آغاز کرد
پدر، مادر، ما متهميم. اين اولين نوشته دکتر علي شريعتي بود که خواندم؛ رساله يي کوچک و تاثيرگذار. آن روزها دانش آموزي دبيرستاني بودم. براي من که برخاسته از محيطي مذهبي بودم آن نوشته کوتاه و انتقادي علي شريعتي و پرسش هايي که پيش مي نهاد و گزاره هايي که نقد مي کرد آغاز تنفسي ديگر در فضايي متفاوت بود؛
فضايي خالي از ذرات معلق در سنت و اين خود آغاز انديشيدن بود در خود و در سنت، در مذهب و در جامعه. به نظرم اين مهم ترين نقش و تاثيري است که نوشته هاي علي شريعتي براي «بچه مذهبي» ها مي تواند داشته باشد، گرچه پس از آن ورودم به دانشگاه در سال هاي مياني دهه 70 با توجه به ورود مباحث دکتر سروش به فضاي روشنفکري مرا از فضاي شريعتي دور کرد و شايد اين گزاره درست باشد که عقول هر نسل به تسخير متفکران همان عصر درمي آيند؛ متفکراني که حامل روح زمانه خويشند.
به نظرم شريعتي با همه جذابيت هايش با روح زمانه خسته از حماسه ما سازگاري عميق نداشت. سروش متفکر عصر ما بود. آن زمان انجمن هاي اسلامي در حال پوست اندازي بودند و تحت تاثير قرائت نوگرايانه دکتر سروش از دين و رفته رفته از جزم هاي ايدئولوژيک نسل پيشين فاصله مي گرفتند. ما نسلي بوديم که در فضاي «فربه تر از ايدئولوژي» و «صراط هاي مستقيم» حاملان گفتماني جديد شديم که دغدغه جدي ا ش سازگار کردن اسلام و مدرنيته و خصوصاً اسلام و دموکراسي بود. زمانه نو مقتضيات خودش را داشت و تفکر خودش را نيز. با اين همه فضاي جديد هيچ از احترام من به دکتر شريعتي و تاثيري که به عنوان ايدئولوگ و روشنفکر زمانه که آغاز انديشه کردن و شکل گيري و جرقه فکر آزاد را در من برانگيختن بود، نکاست. البته دکتر شريعتي همان زمان هم هواداران خودش را در دانشگاه داشت، هنوز هم دارد. چيزي که به تجربه شخصي من در برخورد با هواداران شريعتي در انجمن هاي اسلامي- که برخي شان از نزديک ترين دوستانم بودند- بر مي گردد اين است که آنها اصطلاحاً با اجتهاد در افکار شريعتي مي کوشيدند آن را با روح و مقتضيات زمانه هماهنگ کنند که البته تلاش قابل تقديري بود و هست. به هر حال نکته يي که در اين ميان مرا آزار مي دهد رواج يک نوع «مدگرايي» در برخورد با انديشمندان در محيط هاي دانشجويي است. زماني ستايش سروش مد مي شود و فحش دادن به شريعتي. در حالي که نه سروش به دنبال فرقه سازي بوده و نه به دنبال فحاشي به شريعتي يا حتي ناديده گرفتن تلاش هايش، ضمن اينکه سروش همواره نقدهاي بنياديني هم به تلقي شريعتي از دين داشته و دارد، اما در همان زمان هم برخي افراد در دانشگاه ها بدون اينکه نه سروش را خوانده باشند و نه شريعتي را، اين را فحش مي دادند و آن را ستايش مي کردند يا برعکس. همان طور که زماني در دهه 50 در دست گرفتن کتاب هاي شريعتي يک جور ژست روشنفکري بود. اين مدگرايي هنوز هم رواج دارد، يعني اينکه مثلاً عده يي با همان روحيات خاص روانشناختي به سروش فحش مي دهند و از سيدجواد طباطبايي ستايش مي کنند و هکذا. در حالي که همه اين انديشمندان بخشي از سنت تفکر در ايران معاصر هستند و اگر قرار است ما به جايي برسيم همه اينها به جاي خودشان بايد خوانده و نقد شوند. اين البته تنها برگي بود از داستان نسلي که از شريعتي گذشت و با سروش آغاز کرد.
سعيد فائقي (کارشناس حوزه ورزش)؛ دفاع از شريعتي، فرار از مسجد ارک
زمانه بازي هاي عجيبي دارد، اصلاً در مخيله ام نمي گنجيد که روزي من هم قلم به دست گيرم و در خصوص استاد شريعتي، مردي دردمند، دلير و هنرمند که وجودش حرکت آفرين بود، سخنانش عميق، بديع، جسورانه و تاثيرگذار و سيمايش پرجاذبه، پايه گذار گفتمان انقلابي و شورانگيز، محبوب ترين روشنفکر زمان خود بنويسم. اولين بار 30 مرداد 49 در حسينيه ارشاد پاي درسش نشستم. عنوان بحث، روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود. راستش را بخواهيد خيلي نمي فهميدم. توسط برادر مرحومم به آنجا راه پيدا کرده بودم. تنها بازگشت به اعتماد به نفس و هويت در ضميرم نقش بسته بود و کلمه يي تحت عنوان انقلاب. در حضورهاي بعدي کم کم به راه افتادم که او تئوريسين انقلاب است. در حاشيه جلسات، گفتمان هاي جالبي در مي گرفت.
يکي مي گفت؛ او اگر از ابوذر حرف مي زند چريک مسلمان را به تصوير مي کشد. ديگري مي گفت؛ ايشان ايدئولوژي اسلامي را تدوين مي کند. آن ديگري نظر مي داد؛ او به دنبال تربيت مجاهد روشنفکر است. عزيز ديگري برداشت کرده بود که اسلام همه شرايط نظري را که براي يک مکتب پيشرو لازم است، دارد. دوستي اذعان مي کرد که فقر تئوريک مبارزان مسلمان موجب شده شريعتي گفتمان انقلاب را پيشه کند. حتي يادم هست يکي از مارکسيست ها که در حسينيه ارشاد حضور پيدا مي کرد، اعتقاد داشت شريعتي، جزني انقلاب اسلامي و مجاهدين است. در کل همه اذعان داشتند که او مبلغ انقلاب است و طبيعي بود که مخالفان زيادي هم داشته باشد. حاکميت استبدادي او را به شدت سانسور مي کرد و به زنجير مي کشيد. در بعضي منابر لعن و نفرين مي شد. خاطرم هست در زمستان سال 51 که در دبيرستان مروي تحصيل مي کردم، براي نمازظهر و عصر به مسجد ارک مي آمدم. ماه رمضان آن سال آيت الله... منبر مي رفتند و به هر مناسبتي گريزي به حسينيه ارشاد مي زدند و شريعتي را نفرين مي کردند. روزي طاقتم طاق شد و لب به اعتراض گشودم. به پا منبري ها خطاب کرد که بفرماييد. اين هم يکي از آن بي دين هايي که شريعتي تربيت مي کند. چشم تان روز بد نبيند. عده يي چنان به سويم حمله ور شدند که نتوانستم حتي کفش هايم را پيدا کنم و پابرهنه پا به فرار گذاشتم. از فرداي آن روز ديگر مرا به مسجد ارک راه ندادند يا در سال 56 در آن ده شب که نويسندگان و شعرا به همت کانون نويسندگان در انستيتو گوته شب شعر و سخن برپا کرده بودند، هيچ يادي از شريعتي نشد. فقط در حاشيه سخنراني آقاي باقر مومني وقتي از ايشان در مورد استاد سوال شد، جواب داد که از شريعتي هيچ نخوانده است و به زعم حقير، آن شب ها آزادانديشي زير سوال رفت، گرچه از اختناق و سانسور سخن مي رفت. شنيده ام استاد وقتي در پاريس بودند جنگ چريکي از انقلابي مشهور- چه گوارا- را ترجمه کرده اند اما ابوذرش را خوانده ام؛ چريک تمام عيار انقلابي صدر اسلام که اعتقاد دارم دغدغه شريعتي بود که اسلام و انقلاب با هم، همزيستي دارند.
اين حرف امروز نيست. گفتمان زماني است که روشنفکران انقلابي جهان سوم تئوري مارکسيستي را تنها راه انقلاب مي دانستند. در ايران ما آن روز رشد طبقه حقوق بگير تقاضا را براي تحصيل در دانشگاه بالا برده بود و در نتيجه مراکز آموزش عالي به پايگاه روشنفکري تبديل شده بود. گفتمان مخالف و متقابل با دولت و استبداد در دانشگاه ها رواج داشت. فقيهان به دنبال تئوري بودند که بتوانند جوانان را در مقابل سکولاريسم دولتي حفظ کنند. ايدئولوژي که بتواند بر ايدئولوژي مارکسيستي چيره شود، وجود نداشت و استاد شريعتي براي مبارزه مستقيم با استبداد و نيز مکتب هاي موجود جهان، اسلام انقلابي را تئوريزه کرده و به ايدئولوژي تبديل کرد.
تصور بفرماييد در عصري که استبداد در تمام ابعاد زندگي مردم دخالت مي کرد و در عصري که مکتب پيشرو، فقط مارکسيسم بود و ما بچه مسلمان ها در فقر تئوري به سر مي برديم، شريعتي چه غوغايي به پا کرد. او ايدئولوگ انقلاب شد و اين گونه سخن سر داد؛«اي آزادي چه زندان ها برايت کشيده ام و چه زندان ها خواهم کشيد و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد اما خود را به استبداد نخواهم فروخت.» (مجموعه آثار، جلد 2)
او بر پايه برابري آزادي و عشق عرفاني ايدئولوژي جانشين براي مقابله با ايدئولوژي دولتي شاه و مارکسيسم را تدوين کرد و شد محبوب دل همه آنهايي که جامعه ايماني را طلب مي کردند، اما اگر بپذيريم که مطابق تئوري استاد شريعتي اسلام و انقلاب مي توانند در کنار هم باشند. گرچه او در همه تاريخ زنده است، اما اگر زنده بود و اگر سي مرداد 87 در حسينيه ارشاد داد سخن مي داد و اگر گفتمان او گفتمان روشنفکر و مسووليت او در جامعه بود مسلم از اسلام و دموکراسي حرف مي زد. مسلم از آزادي در مفهوم نوين امروز حرف مي زد. مطمئناً از اسلام و حقوق بشر سخن مي گفت. وقتي او حد آزادي را در اسلام تا اطاعت نکردن از خدا بالا مي برد، وقتي پيشرفت جامعه را در مساوات مي ديد و وقتي اسلام را حائز همه شرايط نظري براي يک مکتب پيشرو معرفي مي کرد، امروز يقين مي گفت اسلام و دموکراسي سازگارند و چنان که در مجموعه آثار جلد 27 چنين گفته است؛«امپرياليسم استعماري با تکيه بر بازار جهاني اکسيدانتاليسم با تکيه بر فرهنگ جهاني و مارکسيسم با تکيه بر طبقه جهاني، رسالت ميسيون هاي مذهبي کليسا را در استقرار يک حکومت جهاني بر محور قدرت پاپ در اشکال ديگر و از راه هاي گوناگون و حتي متضاد تکميل کردند و با قدرت و سرعت تازه يي وسعت بخشيدند.»
آيا دغدغه امروز دنيا جهاني شدن نيست؟ و آيا بازار جهاني در سرلوحه اهداف امپرياليسم قرار ندارد؟ اگر استاد در آن سال ها يک چنين پيش بيني دارد، يقين اگر امروز بود، نداي آزادي سر مي داد که خود مي گفت؛ آزادي ما را به حقيقت مي رساند و اما، اي روشنفکران... امروز مسووليت تان سخت تر است که به قول استاد آنهايي که رفتند کاري حسيني کردند و آنهايي که مانده اند بايد کاري زينبي کنند، يعني رساندن پيام آزادي، عشق پرنشاط و شوق زندگي.
حسين خسروجردي (نقاش و گرافيست)؛ مثل رويا و خيال
واسطه آشنايي من با آثار و کتاب هاي شريعتي خواهر بزرگ ترم بود. او کتاب هاي شريعتي را در شرايطي در اختيار من گذاشت که آثار ايشان به سختي منتشر مي شد. اما خاطرم هست مهم ترين تاثير آثار شريعتي در آن زمان اصلاح نگاه ما و جوانان هم سن و سال ما نسبت به دين و اسلام بود. امثال ما در شرايط پيش از انقلاب به دليل نوع نگاه ارتجاعي بخشي از روحانيت تصور خوب و مثبتي از اسلام نداشتيم. شريعتي تغيير و تحولي در اين نگرش ايجاد کرد و رنسانسي در باورهاي ديني جوانان به وجود آورد. او وقتي از عدالت و حکومت اسلامي مي گويد همه را با رويکرد جديد ديني از اين مفاهيم آشنا مي سازد اما اينکه شکل عملي اين تفکرات به چه منجر مي شود بحث ديگري است. جوانان آن ايام که بنده نيز بخشي از آن بودم به خاطر اجرايي شدن همين آرمان ها انقلاب کرديم و اينکه به کجا رسيديم و کدام منزل را انتخاب کرديم بحث ديگري است. من فکر مي کنم وجه منفي تفکرات شريعتي در همين بخش بود. تفکرات او مدينه فاضله يي ساخت که هيچ گاه امکان تحققش نبود و نيست؛ انديشه هاي شريعتي مثل رويا و خيال بود که قابليت اجرا نداشت. هرچند اين تصور وجود دارد هنرمندان بايد با اين نوع انديشه ها موافق باشند ولي واقعيت چيز ديگري است؛ هنرمند بيش از هر صنف و قشري به مسائل سياسي و اجتماعي حساس است و دغدغه اجرايي شدن افکار و عقايد خود را دارد منتها دچار ايدئولوژي نمي شود و مانيفست صادر نمي کند. هنرمندان به واسطه حساسيتي که دارند زودتر خطرات و انحرافات را احساس مي کنند همين ظرافت و حساسيت بود که دوستان ما را قبل از خيلي ها متوجه آسيب ها کرد. دوستان هنرمند ما همچون سيدحسن حسيني، مخملباف، قيصر امين پور و حتي يوسفعلي ميرشکاک در صف اول انقلاب بودند و هنگام بروز برخي از انحرافات در صف اول منتقدان قرار گرفتند و تا حد امکان مانع برخي کجروي ها شدند و توقعات عده يي را که مي خواستند هنرمند، سينه زن هر علمي باشد که بلند مي شود را پاسخ ندادند. هنرمند نبض جامعه است و اگر آرمانگرا هم هست آن را با واقعيات و مشکلات موجود همراه مي کند، اما انديشه هاي شريعتي آرمان هايي خالي از عنصر واقعيت بود که هنرمند را نيز انتزاعي مي ساخت ولي به نظر من هنرمند واقعي به واقعيات و مقتضيات روز جامعه اش حساس است؛ هنر اين نوع هنرمندان نه در خدمت روزمرگي اشراف است نه روزمرگي عوام.
محمدعلي نجفي (کارگردان)؛ اين استاد کيست؟
دانشجوي دانشکده معماري بودم که از طريق مرحوم مطهري نام شريعتي را شنيدم از اين رو در يکي از برنامه هاي حسينيه ارشاد شرکت کردم تا آن نامي را که شنيده بودم از نزديک ببينم. در اولين شب سخنراني حيرت زده شدم؛ هم از سينما و چارلي چاپلين و تحليل فيلم عصر جديد شنيدم و هم از فاطمه و علي. برايم تعجب آور بود که يک نفر پشت محراب حسينيه با کراوات هم از سينما مي گويد هم از مذهب. همان زمان با خود گفتم بايد تکليفم را با اين استاد روشن کنم. با صداي بلند دکتر را صدا کردم و از او سوالاتي پرسيدم. همانجا آشنا شديم و با هم قرار گذاشتيم. فرداي آن روز نيز دکتر به دفتر معماري ما آمد و اين آشنايي و همکاري ادامه يافت تا گروه هنري حسينيه ارشاد نيز تشکيل شد. او در اين گروه حضور فکري داشت و سعي مي کرد کليات تئوريک و اصول برنامه ها را مشخص کند، تطبيق اين اصول با نوع کارها و نمايش ها به عهده خودمان بود.
مهم ترين تاثير ما و گروه مان از شريعتي جهان بيني اسلامي بود، خب ما مطالعاتي درباره مدرنيته داشتيم اما در بسياري از امور اين آموزه ها را با عقايد اسلامي در تناقض مي ديديم. آشنايي و آشتي مفاهيم مذهبي با دستاوردهاي مدرنيته از شاهکارهاي دکتر محسوب مي شد، همين فرهنگ مذهبي و ادبيات مدرن ديني باعث شد بعدها نيز تيراژ کتاب هاي او قابل ملاحظه باشد.
انديشه هاي شريعتي در ادامه کارهاي خود من نيز مشهود است. اگر کسي سريال سربداران مرا ديده باشد، اين تاثير را به راحتي مي تواند درک کند. جنبه هنري افکار شريعتي و اجرايي شدن زبان هنري او در سربداران اتفاق مي افتد. قاضي شارع برخلاف ساير شخصيت هاي سريال اساساً وجود تاريخي حقيقي و مستقل ندارد.
شکل و فرم هنري اين کاراکتر مخلوق ذهن من است و محتواي اين شخصيت مخلوق شريعتي است.
من از شريعتي بينش مذهبي خود را انتخاب کردم و «اين است و جز اين نيست» را بر اثر آموزه هاي او به دور ريختم در ضمن آنکه هنر در حوزه اسلامي مديون دکتر و تعاريف اوست. تا قبل از او کسي بين هنر و صنعت تفاوتي قائل نبود.
مصطفي مستور (نويسنده و مترجم) ؛ اتفاق کمياب شريعتي
شناخت شريعتي، حتي درک وجهي خاص از وجوه گوناگون و گاه متناقض نماي او، بدون درک کلي شريعتي به مثابه يک کل غيرقابل تفکيک، اگر نه ناممکن اما بسيار دشوار است. اين ويژگي همه کساني است که پيش از آنکه شخصيتي تک ساحتي باشند يک «اتفاق» اند. شريعتي «اتفاقي» بود که اوايل دهه پنجاه خورشيدي در جامعه ايراني رخ داد و بي درنگ بر آن تاثير گذاشت. گستره اين تاثيرگذاري هم در عرض جغرافيايي است - اکنون مصر و ترکيه و ديگر کشورها- و هم در طول تاريخ- حضور زنده شريعتي پس از سي و اندي سال در جامعه امروز ايران- و هم در ژرفاي لايه هاي تاثيرگذار جامعه؛ روشنفکران، سياستمداران، دانشجويان و اصلاح گران ديني.
شريعتي - چه با او موافق باشيم و چه نباشيم- همچون انفجاري بود در جامعه راکد و ساکن و خاموش دهه پنجاه ايران؛ گويي آبي سرد بر چهره رخوتناک مردمي که به وضعيت موجود خو کرده بودند. از اين رو شناخت چنين اتفاق کميابي محتاج درک گوهر و تمامت اين اتفاق است و نه جلوه هاي ناگزير و برآمده از آن. شريعتي مورخي نبود که لاي کتاب هاي تاريخ و آدم هاي آميخته به افسانه و رويدادهاي غيرقطعي در جست و جوي قطعيت باشد، اما تاريخ شناس تيزهوشي بود. خطوط سفيد ميان رويدادهاي سياه تاريخي را مي ديد و از دل آنها نظريه ها و تحليل هاي تازه پيش مي کشيد. شريعتي پژوهشگري نبود که شيفته تاباندن نور به زواياي تاريک موضوعي ويژه باشد اما پژوهش هاي او در حوزه تاريخ و جامعه يي که در آن مي زيست و به خوبي آن را مي شناخت او را در درک عميق دردهاي مزمن اجتماعش نيرومند ساخته بوده. شريعتي حتي به مفهوم رايج آن شخصيتي سياسي نبود که در حزبي يا گروهي در انديشه نوعي فعاليت سياسي باشد اما آموزه هاي سياسي/ اجتماعي اش سياستمداران را همواره خشمگين مي کرد. او به معناي آکادميک اش جامعه شناس نبود اما جامعه اش را عميقاً مي شناخت و راهبردهاي او براي رهايي جامعه يي که در آن مي زيست دقيق بود و موثر. شريعتي فمينيست نبود اما با طرح جدي مساله زن در جامعه و کوشش براي زدودن پيرايه ها و خرافات از ذهن مردسالار ايراني گام مهمي در طرح زن به مثابه انسان و نه کالايي جنسي يا متعلقه مرد سنتي، برداشت. شريعتي سخنوري نبود که همچون خطيبان بر گزينش کلمات و آهنگ و لحن و زيبايي شناسي تکلم تمرکز کند اما سخن او دلنشين، کلام او پرحرارت، اوج و فرود آهنگ او جذاب و لحن او موثر و گيرا بود. تصور مي کنم جنبه هاي گوناگون شريعتي ريشه در مولفه هايي دارند که ساختار «اتفاق» شريعتي را مي سازند؛ مسووليت و درد.
وجوه گوناگون شريعتي و حتي روح ناآرام او ريشه در همين دو واژه دارد. رويکرد او به جامعه شناسي و دين و تاريخ و سياست و ادبيات محصول انفجاري است که موادش مسووليت شناسي بود و دردمندي. انفجاري که در روح او رخ داده بود و اثراتش در کنش هاي او سرريز مي شد.
آنها که شريعتي را برنمي تابند اغلب يا او را اصولاً درک نکرده اند يا او را بسيار خوب فهميده اند، اين از ويژگي هاي «اتفاق» هاي مهمي است که به ندرت در حيات اجتماعي انسان ها رخ مي دهند. از اين رو است که براي پديد آمدن چنين شخصيتي بايد سال هاي طولاني صبوري کرد و انتظار کشيد. در اين سال هاي انتظار، بي گمان بسيار جامعه شناس و سياستمدار و پژوهشگر و اديب و سخنور و انتلکتوئل و روشنفکر و مدعي و حسود و مغرور پديد خواهد آمد، شريعتي اما، نه.
حسين زمان (خواننده)؛ دريچه يي نو به جهانم گشود
1- نوع آشنايي با انديشه دکتر شريعتي؛ سال پنجم دبيرستان (يازدهم نظام قديم) بودم و در دبيرستان خوارزمي ارشاد واقع در خيابان دماوند تحصيل مي کردم. يکي از دوستانم که پدرش مدير يک مدرسه راهنمايي بود کتابي به من داد و گفت اين کتاب را به کسي نشان نده چون از کتب ممنوعه است و همين مساله مرا کنجکاو تر کرد تا براي خواندنش حريص شوم و لذا کتاب را که به خاطر دارم با روزنامه جلد شده بود از دوستم گرفتم و با خودم به منزل بردم. مخفيانه کتاب را مطالعه کردم. اين کتاب نوشته دکتر شريعتي بود تحت عنوان پدر، مادر ما متهميم. نمي دانم چه چيز در اين کلام نهفته بود و چه نيروي جاذبه يي در آن بود که من نوجوان دبيرستاني را که از اسلام فقط نماز خواندن را پذيرفته بودم و روزه گرفتن در ماه مبارک رمضان را و از سياست و مبارزه و دين و آگاهي و شعور انقلابي تهي بودم از خود بي خود کرد. کتاب را روزهاي بعد نيز خواندم و خواندم. شايد بيش از سه بار طي چند روز و هر بار که مي خواندم تشنه تر مي شدم. چند روز بعد از دوستم خواستم باز هم از کتاب هاي دکتر برايم پيدا کند و او هم اين کار را کرد و به دنبال کتاب اول با کتاب هاي ديگر مثل يک جلوش تا بي نهايت صفرها، نيايش، حسين وارث آدم و ديگر کتب دکتر آشنا شدم، ديگر خواندن کتاب هاي دکتر برايم يک نياز جدي بود. در همان سال و سال بعد تحت تاثير سخنان دکتر جهت و سمت و سوي زندگي من عوض شد، به گونه يي که در همان سال پنجم دست به اولين حرکت مبارزاتي خود زدم و مقاله افشاگرانه يي را که تحت تاثير کلام دکتر نوشته بودم به سختي و به طور مخفيانه تکثير و در دبيرستان و داخل کلاس ها پخش کردم؛ کاري که در سال 1355 کار ساده يي نبود. اما افسوس که او را دير شناختم افسوس.
2- تاثير دکتر بر زندگي و منش من؛ همان طور که گفتم تا قبل از آشنايي با دکتر به دليل اينکه در يک خانواده سنتي نه چندان مذهبي بزرگ شده بودم به تنها چيزي که فکر مي کردم درس خواندن بود چرا که از استعداد خوبي برخوردار بودم و البته بايد بگويم عاشق درس خواندن. در بعد مذهبي به خاطر بافت سنتي خانواده خود را مجاب مي دانستم نماز بخوانم و روزه بگيرم و اين تنها مشخصه مسلماني من بود، البته چون بيشتر وقتم صرف مطالعه و تحصيل بود خيلي مانند جوانان آن دوره وقت خود را به بطالت نمي گذراندم. اما بايد اعتراف کنم قبل از آشنايي با دکتر مسلماني را در نماز خواندن و روزه گرفتن مي دانستم، امام حسين و محرم را به شله زرد و قيمه و طبل و سنج مي شناختم، وظيفه يک جوان هم سن و سال خود را فقط درس خواندن مي دانستم و آرمانم مهندس شدن بود، براي اينکه اول پدرم را خوشحال کنم که آرزويش مهندس شدن من بود و ديگر اينکه پولدار شوم. دکتر دريچه يي ديگر از اين جهان به روي من گشود. او واقعيت هاي ديگري از اين دنيا را به من فهماند، به من آموخت که شجاعت چيست، او به من و امثال من ياد داد چگونه زيستن را، در زمانه يي که اين واژه ها بي رنگ و ناشناخته بود، ما را که ناخودآگاه در ورطه بي خبري و پوچي گرفتار آمده بوديم رهنما گرديد. به ما آموخت که به هيچ قيمت حقيقت را فداي مصلحت نکنيم. دکتر از حسين مظلوم مادر براي من يک قهرمان و اسطوره شجاعت و ايثار به نمايش گذاشت. فاطمه را افتخار زن در همه تاريخ معرفي کرد و نيز زينب را. هيچ کس به اندازه دکتر شريعتي در تفهيم دين و شريعت و اسلام به طور خاص به من کمک نکرده است. من مسلماني ام، عزت نفسم، صراحت لهجه ام و ايمانم را هر اندازه که هست مديون کلام دکتر، نگاه دکتر به دنيا و صداقت آن بزرگمرد مي دانم و اعتقاد دارم نقش دکتر در آگاهي بخشيدن به جوانان اين مرز و بوم به ويژه در دهه هاي چهل و پنجاه بي بديل بوده است. متاسفم براي کساني که ديکته ننوشته نمره خود را بيست مي انگارند و ناجوانمردانه دکتر شريعتي اين معلم بزرگ انسانيت و مردانگي را مورد تهاجم قرار مي دهند و به دنبال غلط املايي مي گردند. دکتر شريعتي بي نظير بود، هست و بعيد مي دانم تکرار شود.
عبدالحسين خسروپناه (مدرس حوزه)؛ منتقد کمونيست ها
من در دو دوره متفاوت با انديشه هاي شريعتي آشنا شدم. اولين بار در دوران تحصيل در دبيرستان بود که کتاب ابوذر غفاري ايشان را مطالعه کردم. آن زمان منازعه مارکسيست ها و مسلمانان جدي بود و اين طور شنيده بوديم که يکي از منتقدان جدي مارکسيست ها شريعتي است. وقتي کتاب ابوذر را خواندم اولين سوالي که به ذهنم آمد اين بود که چرا بايد از تعبير خداپرست سوسياليست براي ابوذر استفاده مي شد. مگر ما خودمان تعابير و مفاهيم اسلامي نداريم که از اين نوع تعابير استفاده مي کنيم به همين جهت سراغ کتاب هاي مرحوم مطهري رفتم و در تابستان همان سال کل آثار ايشان را مطالعه کردم. غير از اصول و فلسفه روش رئاليسم که خب چندان در آن دوران متوجه نمي شدم. اين دوران گذشت تا بعدها جريان روشنفکري در ايران براي من بيش از پيش جدي شد و به همين دليل يک بار با دقت 35 جلد آثار ايشان را مطالعه کردم. نتيجه اين مطالعات کتابي است که در بخش هاي مختلف آن روشنفکران ديني همچون بازرگان و شريعتي مورد بررسي قرار گرفته اند ولي حجم اعظم اين کتاب اختصاص به آرا و آثار مثبت و منفي دکتر شريعتي دارد. من کل انديشه هاي شريعتي و نظام فکري ايشان را در 15 فصل مختلف تنظيم کردم؛ نخست زندگينامه فکري شريعتي را آوردم. او گرچه زندگينامه خودنوشت نداشت اما در آثار مختلف او بخش هايي از زندگينامه اش آمده است. بخش دوم جريان هاي تاثيرگذار بر شريعتي همچون کانون نشر حقايق ديني، جريان مکتب تفکيک يا نهضت خداپرستان سوسياليست مورد بررسي قرار گرفته است. در فصل سوم روش شناسي معرفت ديني شريعتي و مهم ترين نقد بر او يعني روش التقاطي مورد بحث قرار گرفته است. فصل چهارم مباحث انسان شناسي دکتر شريعتي است و مهم ترين دغدغه او يعني چيستي انسان، قابليت انسان و... مطرح مي شود. فصل پنجم مربوط به اسلام شناسي وي و نقدهاي وارد بر آن که اسلام شناسي شريعتي توحيدي است يا سوسياليستي مي آيد. فصل ششم بررسي دين ايدئولوژيک است و فصل هفتم پروتستانتيسم اسلامي که از مهم ترين پروژه هاي شريعتي بود، مي آيد. در فصل هاي بعدي شيعه شناسي (تشيع صفوي و تشيع علوي) امامت شناسي، حسين و شهادت، اقتصاد اسلامي، روشنفکري ديني و رسالت آن، بازگشت به خويشتن، بحث روحانيت و تمدن و تجدد و غرب شناسي مورد بازبيني و بررسي قرار مي گيرد. اميد است با انتشار اين کتاب کمکي صورت گيرد در راستاي شناخت و تحليل تفکر و آراي مرحوم دکتر شريعتي.

 

منبع :اعتماد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 13:3  توسط م.ر.ن | 
.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 12:42  توسط م.ر.ن |